...میرم سمت درمونگاه ، ماشین رو مقابل درمونگاه پارک میکنم و میام که از خیابون رد بشم. صدای ترمز شدیدی میاد... دفترچه درمانی و موبایلم پرت میشه هوا و خودم میفتم زمین. صدای چند نفر رو میشنوم که میگن : مرد...مرد...مرد...
چشم به هم میزنم میبینم ملت بالای سرم جمع شدن. خجالت میکشم. سعی میکنم بلند بشم، راننده هی تلاش میکنه که بطری آب رو بچپونه تو دهن من.هی من میگم ولم کن چیزی نشد،آقاجون چیزی نشد سوار شو برو...
در چشم بهم زدنی راننده ناپدید میشه. برمیگردم سمت ماشین،هنوز چند تا آدم بیکار با تعجب زل زدن به من...یکمی دست و پام رو تکون میدم ببینم سالمه یانه.شانس آوردم که کنار ماشین بهم خورد. جالبه قبلا یکبار دیگه هم دقیقا همینجوری ماشین زده بود بهم...
دوکلمه حرف: عجیب این روزها حواسم پرته. نمیدونم چرا.
دوکلمه حرف2: مدیونید اگه کامنت بذارید که :.....
اصلا مگه شما گشنگی نکشیدید که عاشقی یادتون بره...
