خدا رو شکر همه چیز به خوبی پیش میره و چیزی یادم نمیره. دیر نمیکنه. وقتی سوار ماشین میشه بوی عطر قدیمی میاد. میگم تمومش نکردی هنوز؟ شیشه عطر رو بهم نشون میده. وقتی بوش میکنم چه خاطراتی میاد جلوی چشمم. شیشه دیگه تقریبا خالیه. خیلی مغازه ها رو گشتیم اما پیداش نکردیم. بهش میگم ناراحت نباش. یه دوستی دارم از خارج لوازم آرایشی و عطر و ادکلن میاره. میگم پیدا کنه برامون...
کادوش رو که میبینم از شدت ذوق نمیدونم چی بگم. چندتا چیز که خیلی دوست داشتم رو خریده. از کجا میدونستی...
میریم سمت "دهکده". از قلیون متنفرم اما چاره ای نیست. به قول دوستان: یه شبه دیگه همه اش...
این یه شب هم میگذره.یک سالگرد دیگه. توی راه برگشت عجیب توی فکرم.یاد حرف یکی از دوستان میفتم:دوتا سنگ رو هم اینهمه سال بذاری کنار هم بهم میچسبن...
دلم خیلی گرفته.شادمهر هنوز داره میخونه و دست آخر اشکم رو در میاره: تو که نیستی تا ببینی...گریه های هرشب من...بی حضور عاشق تو ... چه عجیبه گریه کردن...تو که نیستی تاببینی دل آسمون شکسته...جاده تا صبح قیامت...من و این پاهای خسته...
