یه زمانی این ورق رو میذاشتم جلوم و با حسرت خونه های سفیدش رو نگاه میردم. مخصوصا شبهای امتحان که با بغض به یه خونه اش نگاه میکردم و میگفتم خدایا! میشه این سفیده فردا سبز بشه؟؟؟
گذشت و گذشت و سفیدها همینطور سبز شدن. تا چند روز دیگه که چندتا نمره ی دیگه ام اعلام بشه چندتا خونه ی دیگه سبز میشن و ...
یه روزی هم چشم به هم میزنیم و میبینیم عمرمون داره به پایان میرسه.
دوکلمه حرف: به رشته ی تحصیلیم علاقه داشتم. از بچگی دل و روده ی رادیو تلویزیون رو میریختم بیرون یا کیت های مختلف درست میکردم و ... اما این واحد پاس کردن توی دانشگاه جیگرم رو در آورد.

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 4 مرداد1388 و ساعت
4:30 بعد از ظهر |
