سالها گذشت و بچه های اون دوران شدن جوونهای الان مثل من.ظاهرا بعضیهاشون تا دیروز شانسشون رو امتحان نکرده بودن... دیروز دو تا از دوستانم رفتن برای انجام دادن این کار خوب. قرار بود برای منهم تعریف کنن که اگه خوب بود منهم بعدا ...
الان که دارم این رو مینویسم یکی از دوستانم ۲۴ ساعته که ناپدید شده و دوست دیگرم انقدر کتک خورده که خوابیده خونه.
نمیدونم چی شد که اینطوری شد. شاید ما هنوز هم بچه ایم و فرق کار خوب و کار بد رو نمیدونیم. شاید هم اصلا اون برنامه برای بچه ها بوده که خوب و بد رو نمیفهمن و ما جوونها نباید توش شرکت میکردیم...
شاید هم مقصر پدر و مادر من بودن. اگر از بچگی من رو توی این محیطها برده بودن تا الان فهمیده بودم که یک کار خوب بعضی وقتها میتونه یک کار بد باشه...
دوکلمه حرف: بعضی وقتها معنای بعضی کارها عوض میشه. مثل همین نماز ج.معه یا تکبیرهای شبانه...
