مدرسه مبین. میدان محسنی تهران. پاییز ۸۱.
بچه ها دل خوشی از این مهمان دعوت کردن های آقای مدیر نداشتن. حق هم داشتن. هفته ای یکبار کلاس ها رو تعطیل میکردن و بچه ها رو به زور میبردن سالن اجتماعات تا وراجی های مهمانان محترم گرفته از وزیر و وکیل و آخوند و شاعر و ... رو گوش بدن. نتیجه اش هم این میشد که چند دفعه چنان سالن رو ریختن بهم و شلوغ کردن که مهمان مربوطه به حالت قهر جلسه رو ترک کرد.
اما مهمان اون روز ظاهرا فرق داشت. اوائل مثل جلسه های دیگه شروع شد. بچه ها منتظر بهانه ای بودن تا دست زدن و سوت کشیدن رو شروع کنن و انقدر ادامه بدن تا طرف بیخیال بشه. اما چند دقیقه که گذشت ورق برگشت. خدا رو شاهد میگیرم که از میان ۷۰۰ نفر دانش آموزی که سخنرانی رو گوش میدادن تا آخر حتی صدای نفس کشیدن هم شنیده نمیشد. تا جاییکه وقتی ناظم مدرسه اتمام وقت رو اعلام کرد و از مهمان خواست تا حرفش رو تموم کنه بچه ها چنان به او اعتراض کردن و هو کشیدن که بنده خدا فرار کرد.
سخنران جلسه قدیمی ترین اسیر جنگ ایران و عراق بود. یک خلبان ارتش که اوائل جنگ به اسارت در اومده بود. ۱۸ سال اسیر بود.که ۱۰ سالش انفرادی بوده. ظاهرا اینها گروهی از اسرا بودن که قرار بوده تا آخر عمرشون توی عراق بمونن. حتی اسامی اونها رو هم به صلیب سرخ اعلام نکرده بودن و خانواده اش تمام این سالها از اون بی خبر بودن. خودش تعریف میکرد که زمانی که طه یاسین (معاون صدام) در یک دیدار محرمانه فوری به تهران اومده بوده تا اجازه منتقل کردن چند هواپیما رو از رییس جمهور وقت(خاتمی) بگیره(یا چیزی شبیه به این.جریان رو دقیقا یادم نیست ). اون رو به دفتر رییس جمهور راه ندادن و بهش گفته بودن نمیتونه رییس جمهور رو ببینه مگر اینکه باقیمونده اسرا رو آزاد کنه.
مهمان اون روز تنها کسی بود که وارد مدرسه ما شد و به سرعت محبوب بچه ها شد. حتی بعد از سخنرانی هم دست از سرش بر نمیداشتن و میخواستن باز هم براشون بگه.
دوکلمه حرف: امروز صبح که مثل همیشه اخبار رو میخوندم یک خبر توجهم رو جلب کرد:خلبان امیر حسین لشكري پرسابقهترين آزاده ايراني به شهادت رسيد.
دو کلمه حرف۲: خاطراتش رو که توی یکی از سایتها میخوندم نوشته بود : وقتی رفتم پسرم دندان نداشت و وقتی برگشتم ترم اول دندانپزشکی بود.
+ نوشته شده توسط در دوشنبه 19 مرداد1388 و ساعت
11:7 قبل از ظهر |