تبليغاتX
دو کلمه حرف
از بچگی ماه رمضون رو دوست داشتم.  همیشه  وقتی که میومد همراه با خودش یک بوی خوب و دوست داشتنی میاورد. هنوز هم که هنوزه  دوست داشتنی مونده.

بچه که بودم از ترس بابام روزه نمیگرفتم. کافی بود بفهمه تا حسابی دعوام بکنه. یادمه یکبار تا نزدیکای غروب هیچی نخورده بودم. وقتی فهمید اومد و مجبورم کرد تا غذا بخورم... چقدر گریه کردم... 

همین الانش هم بعضی وقتها یواشکی میاد بهم میگه غذا تو یخچال هستا! برو تا مامانت حواسش پرته بخور! و من رو حسابی میخندونه. مگه من از ترس مادرم روزه میگیرم ؟

رمضان گرمی خواهد بود. امیدوارم خدا به روزه داران واقعی اجر بده. نه افرادی مثل من که دیگران بهم میگن همه جور غلطی میکنی و روزه هم میگیری.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 28 مرداد1388 و ساعت 3:18 بعد از ظهر |
کامپیوتر قدیمی رو روشن میکنم و انقدر درایوهاش رو میگردم تا بالاخره آلبوم قدیمی شادمهر رو پیدا میکنم. میریزمش روی سی دی و روی دستم یک ضربدر میزنم تا یادم نره بذارمش توی ماشین. یادش بخیر اونوقتها ضبط سی دی خورمون کجا بود. ماشین یه ضبط داغون داشت که اون هم فقط یک کاست داشت: آلبوم "مسافر" شادمهر. مجبور بودیم وقتی باهم میریم بیرون همه اش همین رو گوش بدیم...

خدا رو شکر همه چیز به خوبی پیش میره و چیزی یادم نمیره. دیر نمیکنه. وقتی سوار ماشین میشه بوی عطر قدیمی میاد. میگم تمومش نکردی هنوز؟ شیشه عطر رو بهم نشون میده. وقتی بوش میکنم چه خاطراتی میاد جلوی چشمم. شیشه دیگه تقریبا خالیه. خیلی مغازه ها رو گشتیم اما پیداش نکردیم. بهش میگم ناراحت نباش. یه دوستی دارم از خارج لوازم آرایشی و عطر و ادکلن میاره. میگم پیدا کنه برامون...

کادوش رو که میبینم از شدت ذوق نمیدونم چی بگم. چندتا چیز که خیلی دوست داشتم رو خریده. از کجا میدونستی...

 میریم سمت "دهکده". از قلیون متنفرم اما چاره ای نیست. به قول دوستان: یه شبه دیگه همه اش...

این یه شب هم میگذره.یک سالگرد دیگه. توی راه برگشت عجیب توی فکرم.یاد حرف یکی از دوستان میفتم:دوتا سنگ رو هم اینهمه سال بذاری کنار هم بهم میچسبن...

 دلم خیلی گرفته.شادمهر هنوز داره میخونه و دست آخر اشکم رو در میاره:  تو که نیستی تا ببینی...گریه های هرشب من...بی حضور عاشق تو ... چه عجیبه گریه کردن...تو که نیستی تاببینی دل آسمون شکسته...جاده تا صبح قیامت...من و این پاهای خسته...

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 28 مرداد1388 و ساعت 3:13 بعد از ظهر |
مدرسه مبین. میدان محسنی تهران. پاییز ۸۱.

بچه ها دل خوشی از این مهمان دعوت کردن های آقای مدیر نداشتن. حق هم داشتن. هفته ای یکبار کلاس ها رو تعطیل میکردن و بچه ها رو به زور میبردن سالن اجتماعات تا وراجی های مهمانان محترم گرفته از وزیر و وکیل و آخوند و شاعر و ... رو گوش بدن. نتیجه اش هم این میشد که چند دفعه چنان سالن رو ریختن بهم و شلوغ کردن که مهمان مربوطه به حالت قهر جلسه رو ترک کرد.

اما مهمان اون روز ظاهرا فرق داشت. اوائل مثل جلسه های دیگه شروع شد. بچه ها منتظر بهانه ای بودن تا دست زدن و سوت کشیدن رو شروع کنن و انقدر ادامه بدن تا طرف بیخیال بشه. اما چند دقیقه که گذشت ورق برگشت. خدا رو شاهد میگیرم که از میان ۷۰۰ نفر دانش آموزی که سخنرانی رو گوش میدادن تا آخر حتی صدای نفس کشیدن هم شنیده نمیشد. تا جاییکه وقتی ناظم مدرسه اتمام وقت رو اعلام کرد و از مهمان خواست تا حرفش رو تموم کنه بچه ها چنان به او اعتراض کردن و هو کشیدن که بنده خدا فرار کرد.

سخنران جلسه قدیمی ترین اسیر جنگ ایران و عراق بود. یک خلبان ارتش که اوائل جنگ به اسارت در اومده بود. ۱۸ سال اسیر بود.که ۱۰ سالش انفرادی بوده. ظاهرا اینها گروهی از اسرا بودن که قرار بوده تا آخر عمرشون توی عراق بمونن. حتی اسامی اونها رو هم به صلیب سرخ اعلام نکرده بودن و خانواده اش تمام این سالها از اون بی خبر بودن. خودش تعریف میکرد که زمانی که طه یاسین (معاون صدام) در یک دیدار محرمانه فوری به تهران اومده بوده تا اجازه منتقل کردن چند هواپیما رو از رییس جمهور وقت(خاتمی) بگیره(یا چیزی شبیه به این.جریان رو دقیقا یادم نیست ). اون رو به دفتر رییس جمهور راه ندادن و بهش گفته بودن نمیتونه رییس جمهور رو ببینه مگر اینکه باقیمونده اسرا رو آزاد کنه.

 مهمان اون روز تنها کسی بود که وارد مدرسه ما شد و به سرعت محبوب بچه ها شد. حتی بعد از سخنرانی هم دست از سرش بر نمیداشتن و میخواستن باز هم براشون بگه.

دوکلمه حرف: امروز صبح که مثل همیشه اخبار رو میخوندم یک خبر توجهم رو جلب کرد:خلبان امیر حسین لشكري پرسابقه‌ترين آزاده ايراني به شهادت رسيد.

دو کلمه حرف۲: خاطراتش رو که توی یکی از سایتها میخوندم نوشته بود : وقتی رفتم پسرم دندان نداشت و وقتی برگشتم ترم اول دندانپزشکی بود.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 19 مرداد1388 و ساعت 11:7 قبل از ظهر |
تنها چیزی که میتونست یکمی خستگی این روزها رو از تنم در کنه یه چند روز مسافرت بود. چندین دفعه برنامه ریزی کردیم و هی یه مشکلی پیش میومد و برنامه بهم میخورد ولی بالاخره "شمال" ما رو طلبید...

-نمیشه ما یه مسافرت بریم و تو راه جریمه نشیم. آخرش گواهینامه ام رو باطل میکنن و باید برم دوباره بشینم سر کلاس رانندگی. به خدا توی کل جاده چالوس یه دونه سبقت از سر درموندگی گرفتم که از بخت سیاه من تنها پلیس جاده هم همونجا وایستاده بود.

تله کابین رامسر

ایستگاه تله کابین رامسر. سیزدهم مرداد.

+ نوشته شده توسط در جمعه 16 مرداد1388 و ساعت 9:10 بعد از ظهر |
یه زمانی این ورق رو میذاشتم جلوم و با حسرت خونه های سفیدش رو نگاه میردم. مخصوصا شبهای امتحان که با بغض به یه خونه اش نگاه میکردم و میگفتم  خدایا! میشه این سفیده فردا سبز بشه؟؟؟

گذشت و گذشت و سفیدها همینطور سبز شدن. تا چند روز دیگه که چندتا نمره ی دیگه ام اعلام بشه چندتا خونه ی دیگه سبز  میشن و ...

یه روزی هم چشم به هم میزنیم و میبینیم عمرمون داره به پایان میرسه.

دوکلمه حرف: به رشته ی تحصیلیم علاقه داشتم. از بچگی دل و روده ی رادیو تلویزیون رو میریختم بیرون یا کیت های مختلف درست میکردم و ... اما این واحد پاس کردن توی دانشگاه جیگرم رو در آورد.

چارت

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 4 مرداد1388 و ساعت 4:30 بعد از ظهر |