تبليغاتX
دو کلمه حرف
یادم میاد بچه که بودم روزهای جمعه یه برنامه ای توی تلویزیون نشون میدادن به اسم "یک کار خوب". این برنامه یک دوربین داشت که این دوربینه میرفت توی نما.ز ج.معه و انقدر تصویر بچه ها و نوجوون ها رو نشون میداد تا بالاخره روی یکیشون توقف میکرد و اون بچه میشد برنده ی هفته...

سالها گذشت و بچه های اون دوران شدن جوونهای الان مثل من.ظاهرا بعضیهاشون تا دیروز شانسشون رو امتحان نکرده بودن... دیروز دو تا از دوستانم رفتن برای انجام دادن این کار خوب. قرار بود برای منهم تعریف کنن که اگه خوب بود منهم بعدا ...

الان که دارم این رو مینویسم یکی از دوستانم ۲۴ ساعته که ناپدید شده و دوست دیگرم انقدر کتک خورده که خوابیده خونه.

نمیدونم چی شد که اینطوری شد. شاید ما هنوز هم بچه ایم و فرق کار خوب و کار بد رو نمیدونیم. شاید هم اصلا اون برنامه برای بچه ها بوده که خوب و بد رو نمیفهمن و ما جوونها نباید توش شرکت میکردیم...

شاید هم مقصر پدر و مادر من بودن. اگر از بچگی من رو توی این محیطها برده بودن تا الان فهمیده بودم که یک کار خوب بعضی وقتها میتونه یک کار بد باشه...

 

دوکلمه حرف: بعضی وقتها معنای بعضی کارها عوض میشه. مثل همین نماز ج.معه یا تکبیرهای شبانه...

+ نوشته شده توسط در شنبه 27 تیر1388 و ساعت 4:37 بعد از ظهر |
فکر کنم خیلی مهمتر از این که توی چه سنی میمیریم و کجا از دنیا میریم این باشه که چه جوری میریم! واقعا مرگ بر اثر سقوط و تصادف و سوختن و ... دلخراش ترین نوع مرگه.

وقتی خبر سقوط هواپیما رو  شنیدم و تصاویر هواپیمای سقوط کرده رو توی تلویزیون دیدم حالم خراب شد. خدا قسمت کسی نکنه واقعا. کی میدونه خانواده هاشون الان چه حالی دارن...

متاسف شدم برای دوستی که انقدر همه چیز رو سطحی میدید که گفت خیلی هم مرگ ساده ایه. همه چیز زود تموم میشه.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 24 تیر1388 و ساعت 4:19 بعد از ظهر |
هفته ی پیش همه اش بین بیمارستان و خونه و دانشگاه در حال رفت و آمد بودم. واقعا اوضاع بهم ریخته ای بود. خدا رو شکر میکنم که تموم شد. با تمام خاطرات بدی که داشت اما این وسط با یک فرد خیلی جالبی آشنا شدم.

توی اتاقی که برادرم بستری بود یک آقای دیگه هم بود به اسم خدابخش. وقتی مشکلش رو فهمیدم یه لحظه از خودم پرسیدم : بیست ساله جنگ تموم شده. هنوز هم شیمیایی داریم؟

این بنده ی خدا جانباز شیمیایی بود و به گفته ی خودش به خاطر مشکلی که ریه هاش داشتن هر چند وقت یه دفعه خون بالا می آورد و کارش میفتاد به بیمارستان.

این فرد به حدی کردار و گفتار نیکویی داشت که توی این مدت همه ی ما رو جذب خودش کرده بود. من که شخصا بیشتر برای عیادت اون میرفتم تا برادرم. 

خودش که میگفت من مثل آخوندها میرم بالای منبر و یکی باید بیاد من رو به زور بکشه پایین. ولی من  شخصا چنین عقیده ای نداشتم. توی این مدت حرفها و استدلالهای بسیار جالبی رو شنیدم. خواستم چندتاش رو اینجا بنویسم دیدم واقعا با بیان خدابخش چیز دیگه ایه.

روزی که تخت خالیش رو دیدم خوشحال شدم از مرخص شدنش وصدالبته ناراحت از دست دادن چنین هم صحبتی. این دم آخری یه چیزی هم شنیدم که خیلی ناراحتم کرد.

میگفتن خیلی از خدمات بیمارستان رو رد میکرده. وقتی علت رو پرسیدن دست آخر جواب داده که بابا من همین چند روز هم که اینجا بودم از گلوی زن و بچه ام بریدم.

میری و بخاطر کشورت خودت رو داغون میکنی. آخرش برای خرج دوا دکترت میمونی...

خدابخش واقعا مرد خدا بود.

دوکلمه حرف: میدونم که این وبلاگ دیگه رمق سابق رو نداره. اما بعید میدونم که نفسهای آخر باشه. سعی میکنم دوباره مثل سابق بشم. 

+ نوشته شده توسط در شنبه 20 تیر1388 و ساعت 4:22 بعد از ظهر |
روزهای نسبتا نا آرومی رو پشت سر گذاشتم. شاید اصلی ترینش دغدغه ی برگزار شدن یا نشدن امتحانها بود. متاسفانه دهه ی اول تیر هم داره تموم میشه و من یک امتحان بیشتر ندادم. انقدر این بچه ها نشستن کف حیاط و گفتن ما امتحان نمیدیم که آخرش امتحانات رو اختیاری کردن. هرکس میخواد امتحان میده و هرکی نمیخواد بعدا ! حالا این "بعدا" چه موقع است خدا میدونه. ولی باعث شد که دیگه دانشگاه واحد تابستونی نتونه بده و منهم برای فارغ التحصیلی احتیاج شدید به واحد تابستونی داشتم...نمیدونم شاید قسمت این بود.

مطمئن هستم خاطره چیزهایی که این روزها توی خیابونهای شهر دیدم هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه. روزی که توی ترافیک میدون تو.حید(بخونید میدون جنگ) خدا خدا میکردیم تا سرمون رو نبریدن برسیم خونه...همون روز که اتوبان  چمران کلا رو به بالا شده بود و همه در حال فرار بودن...

ظاهرا آرامش درحال برگشتنه. در نگاه اول از بازگشتش خوشحالم. اما یه چیزهایی بد جوری رو مغزمه...نمیخوام اینجا تحلیلش رو بنویسم که این روزها گوش همه از شنیدن حرفهای سیاسی پرشده.

امیدوارم بیشتر از گذشته قدر آرامش و امنیت رو بدونیم...

دوکلمه حرف: کویر عزیز از فیلتر شدن وبلاگت بسی افسوس خوردم. منتظر هستم که خونه ی جدیدت رو معرفی کنی.

دوکلمه حرف۲:ممنون از دوستانی که تا احساس میکنن کم پیدا شدم احوالپرسی میکنن. شرمنده میکنید.

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 7 تیر1388 و ساعت 3:54 بعد از ظهر |