دلم میخواد گیر بدم به سیستم آموزشی و بگم که استعداد بچه هارو داغون میکنه ولی حرفم رو پس میگیرم و میگم بعضی وقتها مشکل از خود آدمهاست...
بچه مدرسه ای که بودم همیشه جزو بهترینها بودم.همیشه سر صف بهم جایزه میدادن.اول راهنمایی بودم که یک وسیله ی الکتریکی درست کردم که توی نمایشگاه مدرسه برنده شد.همیشه هر وقت توی خونه یک چیز برقی خراب میشد قبل از اینکه تعمیرکار برسه من دل و روده اش رو میریختم بیرون.
دبیرستان که بودم بعد از تموم شدن کلاس میموندم مدرسه و به یکی دوتا از بچه ها فیزیک و ریاضی درس میدادم.
تا رسیدیم به کنکور.مدرسه و کلاس کنکور و آزمونهای هفتگی و هزار تا کوفت و زهر ماردیگه همچین اوضاع رو خر تو خر کرده بود که اصلا نفهمیدم چی شد که قبول شدم.ولی از اونجایی که من رشته ای غیر از برق و یا مکانیک رو دوست نداشتم دلم به ریاضی کاربردی راضی نشد و انصراف دادم.
سال بعد به هرترتیبی بود قبول شدم.سراسری شهرستان و آزاد تهران.از اونجایی که حوصله ی یک لحظه شهرستان موندن رو نداشتم با تمام مزیتهایی که یک دانشگاه سراسری معتبر داشت عطای آن را به لقایش بخشیدم و تهران موندم.اما بعد از ورود به دانشگاه بزرگترین اشتباه ممکن رو کردم:
قبول شدن در کنکور آنچنان دماری از روزگار ما در آورد که با قبولی توی دانشگاه فکر کردم همه چیز تموم شده و دیگر دوره ی رنج کشیدن به پایان رسیده.غافل از این که سخت در اشتباه بودم...
تازه رسیده بودیم به اول خوشی! هر شب بیرون بودم.هر روز با یه نفر میچرخیدم.شب زنده داری میکردم اما دیگه نه برای درس! اصلا سر کلاسها هم نمیرفتم تا جاییکه چندتاشون حذفم کردن.اوائل بخاطر عمومی و پایه ای بودن درسها بخیر گذشت.اما بعد از اون فاجعه شروع شد.دیگه نه استادها شوخی داشتن نه درسها! دیگه ریاضی ۲ نبود که ۲ روز قبل از امتحان شروع کنی به خوندن و پاس کنی بره...
ترم بعد تمام درسهام رو افتادم.شوک بزرگی بود.از دوستام هم عقب افتادم.کاری نمیشد کرد جز اینکه به انتظار ترم بعد نشست.اما اثر روحی روانی این اتفاق انقدر زیاد بود که ترم بعدش سر اولین امتحان که به شدت عصبی شده بودم امتحان رو حسابی خراب کردم و بعدشم افسردگی شدید گرفتم تا جائیکه بقیه امتحانها رو ندادم...
بگذریم...الان چند وقتی میشه که خداروشکر همه چیز رو به راه شده.اما هنوز هم جدا از اشتباهات خودم به این فکر میکنم که واقعا همه جای کار اشکال داره.پدر طرف در میاد تا وارد دانشگاه بشه بعدش که وارد شد ولش میکنن به امان خدا.نه یه استاد راهنما نه هیچی! وقتی همه درسهات رو میفتی کسی نمیاد بگه بالای چشمت ابروئه وقتی هم که تو امتحانا شرکت نمیکنی کسی نمیپرسه تو چه مرگت بود که نیومدی...
+ نوشته شده توسط در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت
11:47 بعد از ظهر |