تبليغاتX
دو کلمه حرف
تلویزیون داره فوتبال پخش میکنه.راسته میگن هر چیزی یک دورانی داره! یک زمانی بچه مدرسه ای که بودم روزهایی که فوتبال داشت از یک ساعت قبل میخکوب میشدم جلوی تلویزیون.خدا نکنه استقلال گل بخوره یا ببازه که بساط گریه و زاری ما هم برپا میشد.همیشه هم فردای بازی استقلال-پرسپلیس تو مدرسه دعوا و کتک کاری بود.

اما نمیدونم چرا الان دیگه اصلا برام مهم نیست.ببرن...ببازن...سالی یک دفعه هم فوتبال نگاه نمیکنم...اما خدا وکیلی دلم تنگ شده واسه ی دیدن بازی قدیمیای استقلال... منصوریان.مجیدی.علیرضا اکبرپور.پاشازاده.زرینچه...

شاید هم یک روز توی ۶۰ سالگی دوباره طرفدار فوتبال شدیم.خدا رو چه دیدید.

 

+ نوشته شده توسط در شنبه 13 مهر1387 و ساعت 8:36 بعد از ظهر |
در بطری رو که باز میکنم آب گرد و خاک سنگ قبری رو که در زیر آن مادر و فرزندی آرمیده اند رو پاک میکنه و خاطرات سالهای نوجوانی رو در  ذهن من زنده...

پنجشنبه ها فوتبال شرطی بازی میکردیم و من همیشه بازنده بودم وبرای اینکه شرط رو ندم آخرای بازی یا توپ رو سوراخ میکردم یا دعوا راه مینداختم...یا جمعه ها که کل خیابونهای تهران رو با دوچرخه طی میکردیم...

هفت سال میگذره.از اون پنجشنبه ای که پول تو جیبی رو که گرفته بودم تا باهاش برم فوتبال رو دادم به آژانس تا من رو تا بهشت زهرا ببره...

نمیدونم چرا بعضی وقتها که پدرش رو تو بام تهران میبینم روم نمیشه برم جلو و خودم رو معرفی کنم...اصلا که چی؟چی بگم؟...بگم من رو یادته؟ میومدم دم خونتون دنبال پسرت.بگم هنوز بعد از هفت سال یه امانتی دست من مونده.میخوای بیارم دم خونتون؟

صدای بوق ماشین که میاد.میفهمم وقت رفتنه.بلند میشم که برم اما نگاهم میفته به چیزی که همیشه توجهم رو جلب میکرده:

تولد: ۳۱/۳...وفات: ۳۱/۳...

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 1 مهر1387 و ساعت 5:23 بعد از ظهر |
یادمه چند وقت پیش که بهشت زهرا رفته بودم.توی غسالخونه و وسط گریه زاری ملت چند نفر موبایلشون رو در آورده بودن و داشتن از شست و شوی مرده فیلم میگرفتن.یک ساعت بعد وقتی مرده رو توی قبر میذاشتن ۳تا موبایل همزمان خاک بر سر شدن مرده رو ضبط میکرد...

توی پارک طالقانی دختر و پسری نزدیک هم نشسته اند-شاید نزدیکتر از حد معمول-پسرکی که روبروی آنها نشسته سعی میکنه که  اونها نفهمند که در حال عکس گرفتنه...

در میدان بهارستان دعوای شدیدی شده خیابون بند اومده.نگاهم به اتوبوس شرکت واحد میفته.بیست تا دست همراه با موبایل از پنجره اومده بیرون...

گاهی اوقات فکر میکنم این ملت دیوانه اند.

پینوشت: امروز توی روزنامه خوندم که یه شخصیت خیلی معروف مذهبی گفته که خطر تلفن همراه از خطر مواد مخدر بیشتره.این حرف که دیگه واقعا از اون حرفهاست. ولی چیزی که هست اینه که بی فرهنگی و بیشعوری ما از همه چیز بدتره.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت 2:32 بعد از ظهر |
بسته قرص رو بهش نشون میدم و میگم یه نگاه بهش بکن دکتر.عوارضش چیه؟ میگه سردرد.تهوع.بیحالی و... درضمن یادت باشه که آنتی بیوتیک رو یک هفته باید بخوری وگرنه بدنت نسبت بهش مقاوم میشه و دفعات بعدی اثر نمیکنه...

بهش میگم آخه خواهر من پس فردا که ماه رمضونه چه جوری یک هفته بخورم؟

مشکل خودته سهراب.نمیخوری به درک! من اونی رو که باید گفتم. حرف که گوش نمیکنی این همه روزه گرفتی این یک هفته رو نگیر...

...بچه که بودم همیشه ماه رمضون سحرها با مادرم بلند میشدم و سحری میخوردم اما از بس سر به هوا بودم تا افطار چند وعده غذا میخوردم...یکمی که بزرگتر شدم بابام نمیذاشت روزه بگیرم و کلی باهام دعوا میکرد.اما از حدود ۱۵...۱۶ سالگی همه اش رو گرفتم و یه دونه هم جا نمونده...

ماه رمضون رو دوست دارم. نه به خاطر روزه گرفتنهاش... بلکه برای خاطره های خوبی که ازش دارم به خاطر حس خوبی که داره.بخاطر بوی خوبی که میده...

...یه نگاه عاقل اندر سفیه میندازه و میگه:چی شد سر ساعت بیدارت کنم قرصت رو بخوری؟

نه نمیخوام دیگه قرص بخورم.

نخور.هم باید نسخه بنویسم.هم برم بخرم. هم منتت رو بکشم که بخوری.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 13 شهریور1387 و ساعت 6:5 بعد از ظهر |
به تکه کاغذی که درون دستم مچاله شده نگاهی می اندازم می اندازم و آهی میکشم.شماره ۱۶۵.تعداد افراد درصف ۳۱.زمان تقریبی انتظار ۵۰ دقیقه...

یک ماشین گشت پلیس جلوی بانک نگه میداره.مامور پلیس میاد داخل بانک تا دفترچه ای که مربوط به گزارش روزانه امنیت بانک هستش رو امضا کنه.موقع برگشتن از جلوی من که رد میشه نیشخندی میزنم و میگم خسته نباشی سرکار...تشکر میکنه و میره...اما من قیافش خوب یادمه.

حدود ۲ سال پیش بود که برای انجام کاری به یک بانک توی محل رفته بودم.یه پرینت از حسابم گرفته بودم و نشسته بودم داشتم میخوندمش که یه مامور پلیس اومد نشست بغلم.نگاهی بهش انداختم و گفتم خسته نباشی سرکار...گفت مرسی چه خبر؟ من که یکمی جا خورده بودم لبخندی زدم و چیزی نگفتم...

یکمی که گذشت دیدم موبایلم رو که روی میز بود برداشته و داره اینور و اونور میکنه.گفتم قابل نداره سرکار. یه مقدار اومد نزدیکتر و با لهجه ی شمالی بهم گفت:ببینم از اون فیلما نداری؟

من که برق از سرم پریده بود گفتم نه والا!کدوم فیلما...گفت ببین من حالم خیلی خرابه.یه چند تا از اون فیلمات نشون بده.دیشب یه فیلم برام آوردن از اول تا آخر....شروع کرد واسه ی من بد بخت تعریف کردن فیلم سو*پر...

پرسیدم وظیفه ای؟ گفت نه بابا من ۱۰ سال سابقه کار دارم.گفتم متاهلی؟ گفت آره تازگی پدر هم شدم.بعد شروع کرد جریان زایمان زنش رو واسه من تعریف کردن که نمیدونم بند ناف پیچیده دور گردن بچه و مجبور شدن سزارین کنن و ... خواستم بگم آخه سزارین زن تو به من چه ربطی داره؟راسته میگن این رشتیا یه چیزیشون میشه ها...

سرتون رو درد نیارم این بابا گیر داده بود و هی این دکمه های موبایل مارو میزد تا بالاخره یه صور قبیحه ای.بندنافی.چیزی ظاهر بشه...منم که دیدم اوضاع خیلی خرابه با هر بدبختی موبایل رو از دستش پس گرفتم و آماده ی فرار شدم...اما مگه ول میکرد؟ گفت ببین من فردا اینجام یه دونه از اون فیلما بذار توی یه پاکت نامه وردار بیار. منم که دیگه به ... خوردن افتاده بودم گفتم باشه اتفاقا یه چندتا جدیدش رو دارم واست میارم.بعدش یه اسم الکی بهش گفتم وفرار...

یاد این جریان که میفتم هم خنده ام میگیره هم یه جورایی دلم میسوزه.بهر حال هرچی بود چند دفعه توی ۲ ساله اسباب خنده ی ماروتوی جمع فراهم کرد...

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 5 شهریور1387 و ساعت 3:0 بعد از ظهر |
فکر میکنم هم رشته ی ما نبود چون تا به حال ندیده بودمش.اوائل فکر میکردم هر روز سرش رو با تیغ میزنه. اما از فاصله ی نزدیک که دیدمش متوجه شدم حتی جای ابروها و مژه ها هم خالیه.

دوست ندارم زیاد توی مسائل خصوصی مردم دخالت کنم.واسه ی همین دیگه به این موضوع توجهی نکردم.

اما کنجکاوی استادمون یک روز گل کرد و ازش پرسید: ببخشید آقای ... اشکالی نداره یک سوالی بپرسم؟شما هر روز سرت رو با تیغ میزنی؟

جواب داد: نه استاد! من پدرم سال گذشته فوت کرد.بهمین خاطر دچار یک شوک عصبی شدم.واسه ی همین تمام موهای بدنم ریخت.نمیدونم! شاید یک روزی برگرده.شاید هم نه!

اسم این بیماری آلو*پشیاست.و فکر میکنم معروفترین فردی که تا به حال بهش دچار شده کولینا داور معروف ایتالیایی باشه...

توی دلم گفتم آخه استاد مرض داری توی جمع از ملت سوال شخصی میپرسی؟

+ نوشته شده توسط در جمعه 25 مرداد1387 و ساعت 10:50 قبل از ظهر |
به زبان انگلیسی ادامه میده: تا ۱۷ سالگی توی شهر دالاس آمریکا زندگی میکردم.الان ۱۰ ساله که به ایران اومدم.توی یک شرکت به عنوان مشاور تجاری کار میکنم و روزهای آخر هفته هم میام اینجا برای تدریس زبان.البته احتیاجی به درآمدش ندارم ولی از تدریس لذت میبرم...

نوید ازش میپرسه چرا آمریکا نموندید؟ جواب میده: همون سالهایی هم که بودم مجبور بودم باشم.چون تحت معاینات پزشکی بودم...

درسته که ورزشکاره ولی کمی سخت حرکت میکنه.با همون سختی خودش رو به پشت میزش میرسونه و ادامه میده: because i was a guy on wheelchair

بهش تبریک میگیم که تونسته سلامتیش رو دوباره بدست بیاره. از زندگی رو ویلچر میگه. از اینکه سخت تر از مشکلات جسمی که داشت مشکلات روحی بود.از احساسی غمی که با دیدن بعضی آدمها بهش دست میداده از نگاهی که دیگران بهش داشتن...

دارم دربارش فکر میکنم. توی این ۱۶ ترمی که کیش بودم استاد به این باحالی نداشتم. خوش اخلاق باحال.خوشتیپ.ورزشکار.مودب.لهجه ی عالی...... همه صفات خوب رو باهم داره...

زنگ میخوره و وقت ترک کلاسه.از جلوش که رد میشم میگم خسته نباشید استاد.میگه امروز یکم خسته بودی سهراب...میگم آره یه چند روزه مریض احوالم ولی خوب میشم به زودی...

استاد امکان داره شماره موبایلتون رو بدید که بیشتر با هم آشنا بشیم؟

: چرا که نه؟

پینوشت: دارم فکر میکنم به اینکه همیشه انسانهای نیک دچار بیماری میشن؟ یا بیماری انسانها باعث میشه که تبدیل به انسانهای نیک بشن؟

+ نوشته شده توسط در جمعه 11 مرداد1387 و ساعت 9:42 قبل از ظهر |
نوشته ای از مسعود من را وامیدارد تا سری دوباره به مکانی بزنم که چند سال بود از آنجا جدا شده بودم.جایی که برای من پر از خاطره بود...

وارد ساختمان قدیمی که میشوم کارمندان مشغول کارند.تقریبا همان آدمهای قبل. نگاهم به خدمتکار می افتد.لبخندی میزنم : چطوری آقا مراد؟  چند ثانیه به من زل میزند و میگوید: سلام مهندس زندی...

اینکه اینجا مرا به نام زندی صدا میکنند هم داستانی دارد  برای خودش. یاد زندی واقعی بخیر! امیدوارم هر جا که هست خوش باشد.

وارد سالن که میشوم همه ی آدمها غریبه اند! یادش به خیر! یه زمانی فقط یک ربع زودتر می آمدم که وقت کنم با همه دست بدهم.یه زمانی بهترین رفیق من اینجا نشسته بود.بهترین رفیق من که الان هزاران کیلومتر با من فاصله داره...

اما جای یک نفر خالیست.پیرمرد نگهبان که خیلی دوست داشتم او را ببینم.

کتابفروش دم در هم مانند همیشه لباس سیاه بر تن دارد.نا خود آگاه از ترس اینکه دو باره گردنم کار بیاندازد از جلویش سریع رد میشوم.

وارد محوطه که میشوم نگاهم به پنجره می افتد.به رسم سابق به کنار آن تکیه میکنم و نگاهی به اطراف میکنم.همیشه دم غروب اینجا مینشستم و ناخودآگاه به آینده ی خودم فکر میکردم که چه سرنوشتی خواهم داشتم...

وقت رفتن است.اما کاش حداقل یک نفر از دوستان آنجا بود.

یاد تمامشان بخیر!

مسعود عزیز! دیشب اندیشه غریبه بود...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 8:52 بعد از ظهر |
جاده ی مه گرفته و شرشر باران و صدای سیاوش و زیبایی خیره کننده ی حیران! وصف ناشدنی ترین حس زندگیم رقم زد...

تو مثل شهر کوچیک من هنوز برام خاطره سازی...هنوزم قبله ی معصوم نمازی...

تو مثل یاد بازی من تو کوچه های پیر و خاکی... هنوزم برای من عزیز و پاکی...

هجدهم تیرماه۱۳۸۷-گردنه ی حیران

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 3:1 بعد از ظهر |
توی این چند روزی که وقتم آزاد تر شده سعی میکنم بیشتر توی سایتها و وبلاگهای مختلف گشت بزنم.وقتی صفحه اول بلاگفا رو باز میکنم و آخرین وبلاگهای بروز شده رو نگاهی می اندازم واقعا ایمان میارم که علیرغم اینکه تعداد وبلاگها بسیار زیاده اما هشتاد درصدشون واقعا محتوا ندارن.

حالا ما نگفتیم این ۴ تا خطی که خودمون مینویسیم سرشار از محتواست.ولی خدا وکیلی نگاه میکنم میبینم مثلا یارو اومده یه وبلاگ گل گلی درست کرده بعدشم با فونت سایز ۳۲ توش نوشته که عاشقتم اقدس جونم...کی میشه ما به هم برسیم...دختر برتر از پسر آمد پدید...آخرین کلیپهای...

ملت جالبی داریم.کامپیوتر میخرن تا باهاش آهنگ گوش بدن.از اینترنت فقط چت کردن رو بلدن.وبلاگ مینویسن تا دوست دختر پیدا کنن.ماهواره میخرن تا اسپایس نگاه کنن.موبایل میخرن که فیلم زن و بچه ی ملت رو بلوتوث کنن.از رانندگی فقط فحش دادن رو یاد گرفتن و البته ضایع کردن حق خانومها.روشنفکرانه ترین عملشون اینه که توی تاکسی راه حل های سیاسی و اقتصادی ارائه بدن.دلسوز که میشن توی خیابون به حال یه دستفروش یا یه معتاد تاسف میخورن و میگن کاش من یک کاره ای بودم همه ی اینهارو سروسامون میدادم....

پینوشت: ما نگفتیم خودمون خوبیم.ما هم جزئی از همین ملتیم.

 

+ نوشته شده توسط در جمعه 14 تیر1387 و ساعت 0:51 قبل از ظهر |
زیر آفتاب سوزان در حال بالا رفتن هستیم . در حال جان کندن و عرق ریختن به خود لعنت میفرستیم که دوباره به بیراهه زده ایم و تنها آرزویمان بازگشت است...

اما نمیدانیم که فردای همان روز دل تنگ میشویم.دلتنگ آرامشی که کوهستان هدیه میکند.دلتنگ تازگی که به روحمان روا میدارد...

شاید کوه تنها چیزی باشه که هوای من رو عوض میکنه...

خرداد ۸۷

+ نوشته شده توسط در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 5:18 بعد از ظهر |
بعد از حدود ده روز خوندن ترانزیستور و آمپلیفایر و جی فت و کوفت و زهرمارهای دیگه( که دست آخر هم امتحانش رو افتادیم) توفیقی اجباری دست داد که در یک فرصت یک روز و نیمه به مطالعه در مورد چرایی و چگونگی انقلاب اسلامی ایران بپردازم.

بگذریم که استاد محترم ۵تا دونه سوال ۴ نمره ای داده بود که خودی نشان داده باشد.اما مطالعه ی بخشهایی از این کتاب آدم رو واقعا به فکر کردن و مقایسه وا میداره . در قسمتهایی از این کتاب دلایلی ازسقوط نظام پهلوی و همینطور ضعفهای عمده ی آن ذکر میشه که چندتای اونها رو میگم.مقایسه اونها با شرایط کنونی جامعه ایران و گرفتن نتیجه با شما.

۱-شاه ایران همواره میکوشید تا دیگران را باعث مشکلات بداند از امریکا و شوروی گرفته تا انگلیس و رادیو بی بی سی...( صفحه ۱۱۴)

۲-در جاهای مختلف کتاب ذکر شده که شاه مستبد و دیکتاتور بود و تحمل صدای مخالف را نداشت.

۳-در رژیم پهلوی مطبوعات آزاد وجود نداشتند.(صفحه۱۳۱)

۴-رژیم پهلوی آزادی های مردم رو سلب کرده بود.

۵-در دوران پهلوی اقتصاد ایران به شدت وابسته به نفت بود.

۶-فساد بخش عظیمی از سرمایه های کشور رو هدر میداد (صفحه ۱۲۴)

۷-شاه ایران وجهه جهانی نداشت.

۸-شاه ایران در تلویزیونهای خارجی در مورد تمام موضوعات مردم جهان رو موعظه میکرد.از نفت گرفته تا پرورش کودکان.

۹-در مجامع بین الملی به شدت به وضع حقوق بشر در ایران اعتراض میشد.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 27 خرداد1387 و ساعت 11:38 بعد از ظهر |
پنج-شش ساله که بودم تنها آرزوی من اندکی بزرگتر بودن بود.تا هنگام ورق زدن مجله ها از کتابخانه حسینیه ارشاد بیرونم نکنند.

بچه دبستانی که بودم تمام خوشبختیم این بود که بعد از خوردن زنگ مدرسه کسی به دنبالم بیاید و اندک مسیر تا خانه را همراهش طی کنم...

در ۱۲-۱۱ سالگی  خوشبختیم در این بود که دور از چشم پدر کل تهران رو با دوچرخه طی کنم.تا کمی احساس آزادی کنم...

اوایل دوره دبیرستان که بودم خوشبختی من در سلامتی دوباره ی خواهرم خلاصه میشد و چندی بعد در اتمام بدهی های پدر...

آرزوی بزرگتر بودن هم عالمی داشت.بزرگتر باشی تا بتوانی کارهای جدید بکنی.بتوانی با جنس مخالف ارتباط برقرار کنی و شاید یک عشق داشته باشی و سعی کنی به آن وفادار باشی...

اولین ها را هیچوقت فراموش نمیکنی...روزی که برای اولین بار پشت ماشین مینشینی! آنهم تنها! دیگر پدر بغلت نیست که غر بزند یا ترا هول کند.روزی که برای اولین بار  ریش فانتزی میگذاری.روزی که برای اولین بار با یک دختر قرار میگذاری.روزی که اولین بار عشقت را میبوسی و یا در آغوش میگیری .روزی که در نبود ۲ساعته ی خانواده دوست دخترت را به خانه می آوری... همه و همه برایت خاطره های ماندگار و شاید خوشبختی هایی کوتاه اما فراموش نشدنی باشد...

و امروز ۲۳ سال داری! شاید بعضی آرزوها بر آورده شده باشد و بعضی دیگر خیر! شاید بسیاری آرزوها و حتی حسرت ها در دل داشته باشی.اما به پند نیکمردی گوش فرا میدهی که به تو آموخت خوشبختی همین حال است! اگر همین امروز و با همین امکانات خوشبختی را تجربه نکنی فردا نیز نخواهی توانست! حتی با تمام امکانات!!!!!

---امرو از خواب که بلند میشوم. در آینه به خودم نگاه معنا داری میکنم! میروم سراغ موبایلم.روشنش که میکنم ۴ اس ام اس با هم می آیند.لبخندی میزنم و خدا رو شکر میکنم که حد اقل ۴ نفر روز تولد من در خاطرشان است...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت 7:22 بعد از ظهر |
سرش رو کرد توی ماشین به راننده گفت آقا انقلاب تشریف میبرید؟بعدش اومد عقب و نشست بغل من...

از اول شروع کرد به حرف زدن...

-عجب خیابونها شلوغه.این دولت خاک بر سر بنزین رو سهمیه بندی کرد ولی باز هم هیچ غلطی نتونست بکنه راه حلش اینه که....

لبخندی زدم و چیزی نگفتم.۲ دقیقه گذشت.

-پسرم این ظرف ماست رو میبینی! زمان شاه میخریدیم ۲ قران.حالا شده ۱۲۰۰ تومن.تازه دیگه نه ماست اون ماست قدیمه نه شیر اون شیر قدیمه.نه گاوها غذاشون مثل سابقه!!! این حکومت با مردم چه که نکرد...

 اندکی گذشت و حاج آقای ما رفت سراغ بحث غنی سازی.این احمدی نژاد به جای اینکه فکر و ذکرش غنی سازی باشه باید روابط خارجیش رو تقویت کننده...

-دیدم طرف زیادی گیره! از ترس به وسط اومدن حسن نصرالله  گرفته تا مونیکا بلوچی صورتم رو کردم اونور...

جوونهای قدیم وقتی یه بزرگتر باهاشون صحبت میکرد انقدر ادب و تربیت داشتن که گوش بدن...

گفتم حاج آقا فعلا ما هرچی میکشیم از دست این جوونای قدیمه...

پی نوشت:

ویژگی ما ایرانیها:

ماشالله در تمام موضوعات صاحب نظر هستیم.مخصوصا سیاست.بزرگترین کارمون هم اینه که در تاکسی و اتوبوس به حکومت فحش میدیم و راه کارهای مفید ارائه میکنیم.پای عمل هم  که میرسه مشخصه چیکاره هستیم.

از این منتقد بودن هم تنها یک چیز میخواهیم و اون تایید شدن توسط دیگرانه...

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 و ساعت 3:9 بعد از ظهر |
دلم میخواد گیر بدم به سیستم آموزشی و بگم که استعداد بچه هارو داغون میکنه ولی حرفم رو پس میگیرم و میگم بعضی وقتها مشکل از خود آدمهاست...

بچه مدرسه ای که بودم همیشه جزو بهترینها بودم.همیشه سر صف بهم جایزه میدادن.اول راهنمایی بودم که یک وسیله ی الکتریکی درست کردم که توی نمایشگاه مدرسه برنده شد.همیشه هر وقت توی خونه یک چیز برقی خراب میشد قبل از اینکه تعمیرکار برسه من دل و روده اش رو میریختم بیرون.

دبیرستان که بودم بعد از تموم شدن کلاس میموندم مدرسه و به یکی دوتا از بچه ها فیزیک و ریاضی درس میدادم.

تا رسیدیم به کنکور.مدرسه و کلاس کنکور و آزمونهای هفتگی و هزار تا کوفت و زهر ماردیگه همچین اوضاع رو خر تو خر کرده بود که اصلا نفهمیدم چی شد که قبول شدم.ولی از اونجایی که من رشته ای غیر از برق و یا مکانیک رو دوست نداشتم دلم به ریاضی کاربردی راضی نشد و انصراف دادم.

سال بعد به هرترتیبی بود قبول شدم.سراسری شهرستان و آزاد تهران.از اونجایی که حوصله ی یک لحظه شهرستان موندن رو نداشتم با تمام مزیتهایی که یک دانشگاه سراسری معتبر داشت عطای آن را به لقایش بخشیدم و تهران موندم.اما بعد از ورود به دانشگاه بزرگترین اشتباه ممکن رو کردم:

قبول شدن در کنکور آنچنان دماری از روزگار ما در آورد که با قبولی توی دانشگاه فکر کردم همه چیز تموم شده و دیگر دوره ی رنج کشیدن به پایان رسیده.غافل از این که سخت در اشتباه بودم...

تازه رسیده بودیم به اول خوشی! هر شب بیرون بودم.هر روز با یه نفر میچرخیدم.شب زنده داری میکردم اما دیگه نه برای درس! اصلا سر کلاسها هم نمیرفتم تا جاییکه چندتاشون حذفم کردن.اوائل بخاطر عمومی و پایه ای بودن درسها بخیر گذشت.اما بعد از اون فاجعه شروع شد.دیگه نه استادها شوخی داشتن نه درسها! دیگه ریاضی ۲ نبود که ۲ روز قبل از امتحان شروع کنی به خوندن و پاس کنی بره...

ترم بعد تمام درسهام رو افتادم.شوک بزرگی بود.از دوستام هم عقب افتادم.کاری نمیشد کرد جز اینکه به انتظار ترم بعد نشست.اما اثر روحی روانی این اتفاق انقدر زیاد بود که ترم بعدش سر اولین امتحان که به شدت عصبی شده بودم امتحان رو حسابی خراب کردم و بعدشم افسردگی شدید گرفتم تا جائیکه بقیه امتحانها رو ندادم...

بگذریم...الان چند وقتی میشه که خداروشکر همه چیز رو به راه شده.اما هنوز هم جدا از اشتباهات خودم به این فکر میکنم که واقعا همه جای کار اشکال داره.پدر طرف در میاد تا وارد دانشگاه بشه بعدش که وارد شد ولش میکنن به امان خدا.نه یه استاد راهنما نه هیچی! وقتی همه درسهات رو میفتی کسی نمیاد بگه بالای چشمت ابروئه وقتی هم که تو امتحانا شرکت نمیکنی کسی نمیپرسه تو چه مرگت بود که نیومدی...

+ نوشته شده توسط در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت 11:47 بعد از ظهر |