تبليغاتX
دو کلمه حرف
بچه بودم. شاید حدود پنج یا شش ساله. یه خونه ویلایی داشتیم که من همیشه توی حیاطش یا دم در درحال بازی کردن بودم. یادم میاد یه روز تا در حیاط رو باز کردم دختر و پسر جوونی اومدن توی حیاط و گفتن: ببخشید...میشه ما چند لحظه اینجا بمونیم؟ اولین جوابم سکوت بود. اما وقتی یاد این افتادم که اگه بابام بفهمه غریبه توی خونه راه دادم حسابم رو میرسه، رفتم طرفشون و گفتم میشه برید بیرون؟

...اصراری نکردن و رفتن. از زیر در حیاط توی کوچه رو نگاه کردم. بیرون انگار یه ماشین داشت همون طرفا دنبالشون میگشت. شاید این یکی از تلخ ترین تصاویر دوران کودکی من بود که دیدم اونها رو با کتک انداختن توی اون ماشین و بردن...دلیلش رو اونموقع نمیدونستم. اما وقتی زن همسایه که از قضا شدیدا هم حزب اللهی بود جریان رو شنید من رو تشویق کرد و گفت غلط کرده بودن...مگه شهر هرته...خوب کاری کردی گفتی برن بیرون...

دیروز که با این وبلاگ آشنا شدم اولین خاطره ای که به ذهنم رسید این بود. این وبلاگ خاطرات سالهای دهه ۶۰ رو تعریف میکنه. در تمام زمینه ها. از شرایط اقتصادی،اجتماعی ،سیاسی، جنگ، محدودیت ها و ... مطالب این وبلاگ برای من به قدری جالب بود که تمامی صد و خورده ای پستش رو یک روزه خوندم.

نویسنده به درستی نسل خودش رو نسل سوخته ای می نامه که جوانی آنها مصادف شده با مشکلات بیشمار این دهه. گمان میکنم نوشته های این وبلاگ لیاقت این رو دارند که روزی به صورت یک کتاب منتشر شوند. خاطراتی از دهه ی افراط و تفریط ها و آزمون و خطاها.

خوندن تمامی مطالبش رو توصیه میکنم.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 19 بهمن1388 و ساعت 7:13 بعد از ظهر |
واقعا روزهای امتحان مزخرفترین روز دانشگاهه. خدا میدونه که چه ماتم خونه ی سرد و دلگیری میشه این دانشگاه. فرض کن ساعت هفت و نیم صبح میرسی دانشگاه،هرجایی که سر میزنی یکی دونفر آروم نشستن و سرشون توی کتاب و جزوست و تکون نمیخورن. از هیچ جا صدای هیچ بنی بشری به گوش نمیرسه.

و این اضطراب نمره و تردید پاس شدن به چه کارهایی که نمی اندازه این دانشجوها رو. از شکوفا شدن استعدادها در زمینه تقلب گرفته تا له شدن عزت نفسها در خواهش و تمنا و گریه زاری برای اساتید.

یکی از جالب ترین کارهایی که بچه ها میکنن نوشتن التماس نامه در آخر دفترچه ی پاسخ نامه است. یادمه یکبار بعد از امتحان مدار منطقی یکی از بچه ها میگفت من پای برگه ام نوشتم که استاد من در سوگ برادرم عزادار هستم و این روزها اصلا توانایی درس خوندن نداشتم خواهش میکنم که .................. ... بهش گفتم زدی کشتی داداش بیچاره ات رو به خاطر نمره؟ گفت نه بابا من اصلا داداش ندارم.

بنده البته دوبار این اشتباه بزرگ عریضه نوشتن رو مرتکب شدم که نتیجه یکی یک نمره ۹ خوشگل توی کارنامه بود و دیگری نمره ی بسیار پایین تر از اون چیزی که انتظارش رو داشتم . اما خب شاید برای یک عده عایدی دارد که مینویسند. یا شاید اونها چیزهایی بلد بودند بنویسند که ما بلد نبودیم و آدمهایی رو به کشتن دادند که ما حتی فکر نبودنشان را هم نتوانستیم بکنیم. اما همون دوبار برای همیشه درس عبرت شد که نه فقط توی نمره بلکه توی زندگی هیچوقت چشمم به دست کسی نباشه و منت کسی رو نکشم.

دو کلمه حرف: التماس به خدا شوکت است. اگر بر آورده شود حاجت است و اگر بر آورده نشود حکمت است. التماس به خلق شرمندگی است. اگر برآورده شود منت است و اگر نشود ذلت است!

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 12 بهمن1388 و ساعت 11:59 بعد از ظهر |
از مسعود خواهش میکنم بمونه تا این آخرین کلاس دانشگاه رو با هم تموم کنیم. همونطور که اولین کلاس رو با هم شروع کردیم. یاد اون روزهای اول میفتم. هی با خودمون میگفتیم میشه یه روز تموم بشه؟ چقدر دیگه باید واحد پاس کنیم تا بهمون بگن مهندس؟

و امروز آخرین روز دانشگاه. عجیب دلگیر است...عجیب! سر کلاس حس خوبی ندارم.دوست ندارم این کلاس آخر هیچوقت تموم بشه. من که همیشه منتظر بودم جمله ی "خسته نباشید" رو از بچه ها بشنوم و همراهیشون کنم تا استاد بیخیال بشه و دل بکنم  از دنیای تریستور و ترانزیستور و رله و ...

اما حالا تمایلی ندارم. نمیدونم چرا ثانیه ها این بار زود سپری میشن. شاید باهم قرار دارند که همیشه بر خلاف میل تو بگردند.

این بار اما خسته نباشید را خود استاد میگوید.طعم تلخی دارد. کلاس تمام میشود و صورت دوستم را میبوسم و خداحافظی میکنم. بیرون تاریک و سرد و بسی غمگین است. وارد پارکینگ دانشگاه میشوم و داخل ماشین مینشینم. خاطرات زیادی از این سالها از جلوی چشمانم رد میشود و قطرات اشک را از آنها جاری می کند. میدانم روزهایی در پیش اند که شاید چندان خوشایند نباشند...

دو کلمه حرف: خسته و گرفتار و ناخوشم. این وبلاگ برای مدتی تعطیله. حداکثر تا یک ماه. امیدوارم من رو ببخشید که نمیتونم پستهاتون رو بخونم و کامنت بذارم. قول میدم وقتی برگشتم تمام مطالبتون رو بخونم.

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 17 دی1388 و ساعت 10:15 بعد از ظهر |
چند وقتی است که مشکلی به صورتی عذاب آور فکرم رو مشغول کرده. مخصوصا این روزها که بیشتر از پیش به آرامش نیاز دارم ، نا آرومم میکنه. قصد میکنم که سفره ی دل رو برای یک دوست باز کنم. در ابتدا استقبال میکند که شاید بتواند مشورتی کند و راه حلی بدهد. در حین صحبت که هستیم مشکلی-هرچند موجه- برایش پیش می آید و مجبور می شود برود. اما باز که میگردد فراموش میکند که قرار بوده حرفی را بشنود، درد دلی را گوش کند. من که اهل یاد آوری کردن چیزی نیستم. پس او هم یادش می رود.

شرح این درد را برای دوست دیگری می گویم. انقدر حرف بی ربط و احمقانه میزند که خودم را برای آزاد کردن سخنم لعنت میفرستم.و با خود عهد میبندم که تنها حلش کنم.

اما نفر سوم را من صدا نمیکنم. او خودش میفهمد. و اصرارم می کند تا بگویم... ساعت را که نگاه میکنم میبینم بیش از دوساعت فقط مشغول شنیدن حرفهای هم بوده ایم.

راهنمایی می کند، راه حل ارائه می دهد. منطقی حرف میزند. شاید در توانم نباشد که تمامی حرفهایش را به کار ببندم. اما چیز دیگری برایم مهم تر است و آن احساس لذت بخش سبک شدن است. چه مشکلم حل شده باشد چه نه.

به نظرم هروقت می خواهید درجه دوستی را بسنجید ببینید چقدر طرف بهتون گوش میده. چقدر ظرفیت داره که اعتماد کنید و حرفی را برایش بزنید.

دو کلمه حرف: شب عاشوراست. التماس دعا.

+ نوشته شده توسط در شنبه 5 دی1388 و ساعت 9:49 بعد از ظهر |
فکر کنم امشب حسابی بساط فال گرفتن داغ شده. حقیقتش من خیلی به حافظ و این چیزها اعتقادی ندارم. همیشه گفته ام که شعر حافظ رو میشه چند جور تفسیر کرد و بالاخره یکی از اونها با احوالات و نیت آدم جور در میاد. اما یکبار اتفاقی پیش اومد که خیلی برام جالب بود.

توی ماشین یکی از دوستان نشسته بودم. این رفیق ما از اون اصفهانیهای سه موتوره بود که جونش بره پولش نمیره. اتفاقا منهم اونشب شدیدا از دستش دلخور بودم و داشتم غر میزدم که تو با این خسیس بازیهات اعصاب همه رو خورد کردی و دیگه هیچ جا نمیشه باهات اومد و ...

همینطور داشتیم جر و بحث میکردیم که رسیدیم به یک چهار راه. پشت چراغ قرمز منتظر بودیم که پسرکی فال فروش سر رسید و گیر داد به ما. دوستم نیت کرد و فالی بیرون کشید. من از دستش گرفتم و باز کردم و شروع کردم به خوندن. شعرش رو متاسفانه یادم نیست. اما تفسیری که پایینش نوشته بود چنین مضمونی داشت که گفته بود ای صاحب مال و مکنت اگه میخواهی اطرافیانت رو از خودت نرنجونی باید خساست رو کنار بذاری و بخشنده و دریادل باشی.مال دنیا ارزش این رو نداره که دیگران رو از خودت دلخور کنی.....

خلاصه اونشب جناب حافظ حسابی از شرمندگی ما دوتا در اومد و من از اون موقع هروقت بحث فال حافظ و این چیزها میشه یاد این خاطره میفتم.

امیدوارم شب یلدای خوبی داشته باشید. همراه با فالهای خوب البته.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 30 آذر1388 و ساعت 10:6 بعد از ظهر |
باران شدیدی میاد. باسرعت بسیار زیاد در یک کوچه فرعی در حال حرکت هستم. در انتهای کوچه پیرمردی پیاده در حال گذر از عرض است. انتظار دارد که بایستم و به او راه بدهم،اما نمی دهم. خودم هم نمیدانم چرا، یک تصمیم لحظه ای که می تواند درست یا غلط باشد...

داد پیرمرد بلند می شود. شروع می کند به هوار کشیدن و بد و بیراه گفتن. احترام سن و سالش را نگه میدارم و چیزی نمیگویم. میپیچم توی خیابان اصلی... یک لحظه بر میگردم و عقب رو نگاه میکنم،پیرمرد هنوز دارد  عصایش رو تکان میدهد و چیزهایی میگوید... بیخیالش میشوم و جلو را نگاه میکنم. اما ظاهرا برای نگاه کردن به جلو اندکی دیر شده...

با تمام وجود ترمز میکنم. صدای تق تق ABS بلند می شود. اما ترمز ماشین زورش به آه بلند پیرمرد نمیرسد. سه تا ماشین رو بهم میکوبم و خودم با صورت توی شیشه میروم.

پیاده شده ام و در حال نظاره ی دست گلی که به آب داده ام هستم. پیرمرد عصا زنان میرسد و توقف کوتاهی میکند. لحظه ای چشم تو چشم میشویم.شاید خودش هم میفهمد که منتظر هستم تا فقط یک کلمه بگوید. سری به علامت تاسف تکان میدهد و میرود.

دوکلمه حرف: بعد بیش از 6 سال رانندگی با گواهینامه و بدون گواهینامه، اولین بار بود که تصادف کردم و مقصر بودم. تجربه تلخی بود.

دو کلمه حرف 2:این متن رو دو سه روز پیش نوشته بودم و دیروز میخواستم ادیت کنم و بذارم اینجا. اما دیروز دوباره تصادف شدیدی کردم.البته مقصر نبودم. این همه سال بدون تصادف و در عرض 5روز دوبار!!! باید فکر صدقه یا قربانی ای چیزی باشم. بد جوری از در و دیوار داره میرسه.

+ نوشته شده توسط در جمعه 20 آذر1388 و ساعت 6:15 بعد از ظهر |
مطلبی رو در وبلاگ یکی از دوستان خوندم که من رو در فکر فرو برد. دختر بچه ای که عاشق پسری بسیار بزرگتر از خودش میشه و در راه این عشق چه کارها که نمیکنه...

یاد سالها پیش افتادم. وقتی که برای اولین بار حس کردم که کسی رو دوست دارم. از این عشقهایی که راحت می آیند و راحت هم می روند...وقتی به خاطرات اون سالها فکر میکنم. به کارهایی کردم،به افکار و نقشه هایی که در ذهنم داشتم واقعا خنده ام میگیرد.

بزرگتر که شدم یاد گرفتم عاقلانه تر انتخاب کنم و عاقلانه تر دوست بدارم. اما کسی چه میداند.شاید اگر همین الان هم نسبت به فرد جدیدی احساسی خاص پیدا کنم کارهایی انجام بدهم که فردا روز آنها را دیوانگی بنامم. پس شاید حقیقت چیزی دیگری است.شاید حقیقت این است که عشق که می آید با خودش دیوانه بازی هم می آورد. شاید تنها فرقش این باشد که بزرگتر که میشویم عاقلانه تر دیوانگی میکنیم...

دوکلمه حرف: از بسته شدن وبلاگ دکتر نیلوفر(دانشگاه با طعم باران) شدیدا ناراحت شدم. امیدوارم که خداحافظی موقتی باشه.

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 15 آذر1388 و ساعت 10:53 بعد از ظهر |
استراحت ۱۵ دقیقه ای بین دو کلاس فرصت مناسبیه برای گفتگو. بهش میگم دکتر من یه چیزی خیلی برام جالبه. چرا من هنوز وقتی خواب میبینم خواب خونه اولم رو میبینم که در اون به دنیا اومدم و تا هیجده نوزده سالگی در اون زندگی کردم. هیچوقت اینجا که پنج ساله درش زندگی میکنم رو نمیبینم. یا اینکه مثلا وقتی به یه مسافرت چند روزه میرم ، موقع بازگشت اولین جایی که بعنوان خونه به ذهنم میرسه همونجاست...

میگه بعضی وقتها با گذر زمان یه چیزایی میشن ملکه ی ذهن آدم. بعدش دیگه به این راحتی از ذهن بیرون نمیرن. آدمهایی رو میبینم که با اینکه سالهاست ازدواج کردن اما هنوز خواب معشوقه ای که قبل از ازدواج با اون بودن رو میبینن و سوال میکنن چرا هیچوقت خواب همسر خودشون رو نمیبینن. یا در مورد خانه پدری، شهری که به دنیا اومدن و یا حتی زبان. افرادی هستند که سالهای ساله مهاجرت کردن به جایی با زبان و فرهنگ جدید. اما این آدمها هنوز وقتی خواب میبینن یا در خواب حرف میزنن به زبانی صحبت میکنن که مدتهاست در زندگی بیرون فراموش شده...

صحبت میکنه و توضیح میده در مورد روشهای هیپنوتیزم که بر همین مبناست و همینطور برخی تکنیکهای معالجه افراد... اما من فقط یه چیزی در فکرم میگذره و اون اینکه کاش میشد بعضی چیزها رو برای همیشه فراموش کرد. حتی توی خواب هم اثری ازشون ندید...

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 8 آذر1388 و ساعت 12:40 بعد از ظهر |
بعضی وقتها که احساس میکنم خیلی خسته و افسرده شدم. یا اینکه تحت فشار و استرس هستم و باید هرجور شده از دستش خلاص بشم،یکی از بهترین گزینه هایی که به فکرم میرسه رفتن به کوهه.

روزهای بین هفته معمولا جمعیت کمی رو میبینم. هیچ وقت جمعه ها کوه نمیرم چون در شلوغی آخر هفته آرامشم رو گم میکنم.در ضمن آدمهایی هم که عصرهای وسط هفته به اینجا میان بسیار دوست داشتنی تر هستن...

بالا  میرسم و یه لیوان چای میگیرم و خرما.انگار لذتی که این لیوان چای،این بالا داره هیچ چیز دیگه ای توی دنیا نداره...

در راه برگشت بسیار خوبم و آرام. هیچ چیز توانایی ناراحت کردن من رو نداره. حتی ترافیک مدرس! حتی فکر هفته ی آینده و دفاع پایان نامه...

خونه میرسم و بعد از یازده دوازده روز میتونم فکرم رو جمع کنم و چند خطی اینجا بنویسم.

میدونم که باید وقت گذاشت و حوصله کرد. اما امتحان کنید. می ارزه!

غروب یک روز پاییزی. توچال

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 26 آبان1388 و ساعت 9:17 بعد از ظهر |
کتک ها را او می خورد، فحشها را او میشنود، تهدیدات را او به جان میخرد و افتخارش نصیب دیگری می شود! و یاحسینش را برای دیگری میگویند. منظورم از "دیگری" همان است که خدا رو شاهد میگیرم اگر سال پیش این موقع عکسش را به این جماعت نشان میدادی بیشترشان حتی نمیدانستند عکس کیست...

این جماعت بسیار جالبند. همه شان را میگویم! از هر رنگی! چه سبز ، چه غیر... گاه چنان بتهایی میسازند که خودشان هم در عجب میمانند. گاه یک شبه انسانی را به عرش می رسانند و گاه در همان یک شب بر زمینش میکوبند. و یادشان میرود که همه دردهای امروزمان از بت پروری است. از آن نماد هایی است که ساخته ایم. نمادی برای خوبِ بی چون و چرا و نمادی برای بدِ مطلق و نمادی ...

باشد! حرفهایتان قبول! "دیگری" هم خوبست. "دیگری" اصلا گل است. گرچه نمیدانم تمام این سالها کجا بوده.گرچه نمیدانم چهارسال پیش کجا بود.گرچه خیلی چیزهای دیگر را نمیدانم.

اما شیخ هرچه که بوده و هرچه که هست مظهر شجاعت است. او به همه آموخت که در این سن و سال هم میتوان مانند یک جوان مبارزه کرد.شاید او از معدود کسانی بود که دیدم بر حرفش  ایستاد و  از ترسش پنهان نشد...

+ نوشته شده توسط در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 3:31 بعد از ظهر |
زود میگذره ها ... یادم میاد  سالها پیش رو که یه تاریخ خوشگل داشت مثل امروز. دقیقا ۱۱ سال پیش. ۷/۷/۷۷ .بچه بودم و چقدر منتظر بودم که چنین روزی برسه. حالا مگه قراره چی بشه؟ چه خبره مگه؟ چه فرقی با روزهای دیگه داره. هیچی به خدا...

این یکی دو روزه با هرکی که حرف میزنی انقدر هشت ، هشت میکنه که حال آدم رو به هم میزنه. شاید هم تقصیر از خودم باشه. به هرچی که میفته دهن مردم حساس میشم.

ولی جدا از این حرفها داشتم فکر میکردم که مثلا حدود یازده سال و اندی دیگه میگذره و میشه ۹/۹/۹۹ . اونموقع کجا هستم. چیکار میکنم. شرایط جامعه چه فرقی با امروز کرده؟

دو کلمه حرف: شما بگید من هم قول میدم بگم. یازده سال دیگه این موقع  هم زندگی شخصیتون ، هم اجتماعتون. به کجاها رسیده، چه تفاوتهایی کرده ...

+ نوشته شده توسط در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 10:12 قبل از ظهر |
همینطور که هوا به سمت سرد شدن میره حس و حال گشت و گذار تو کوه و دشت و صحرا هم کم میشه. دیگه بیشتر هوس یه کنج ِ دنج و گرم و آروم رو داری تا ساعتی با خیال راحت بنشینی و از یک نوشیدنی گرم لذت ببری ...

سالهاست که اینجا میام. جایی دنج و آروم. بارها از پنجره اش اولین برف زمستانی رو نظاره کرده ام. در کنار فنجانی داغ ، موسیقی آرام و دستانی مهربان ...

گاه مکانی برای جر و بحث بوده و  گاه برای نجواهایی عاشقانه...گاه سکوتی سنگین و گاه خنده ای از ته دل...

 اینجا پاتوق روزهای سرد است ...

+ نوشته شده توسط در شنبه 25 مهر1388 و ساعت 1:27 قبل از ظهر |
صدایی که از پشت تلفن میاد و لحن صحبت کردن خودش گویای همه چیزه. راحت میتونستم قیافه ی دمق و افسرده اش رو تصور کنم...

-خب حالا اینهمه راه کشوندنت تا خوزستان که چیکار کنی براشون؟  : هیچی! روزی پنج شش تا نامه براشون تایپ میکنم. از هفت صبح تا دو بعد از ظهر کارم همینه. کار خاص دیگه ای ندارم.

-ببینم مهندس کامپیوتر رو هزار کیلومتر دور از خونه اش فرستادن که نامه تایپ کنه؟؟؟ اونجا تایپیست ندارن خودشون؟؟؟  : سکوت طولانی....

-خب حالا از جا و غذا و این حرفها راضی هستی یا نه؟  : والا این چند شبه توی نماز خونه خوابیدم. گفتن جا نداریم بهت بدیم برو یه جا بیرون کرایه کن. غذا هم تعریف چندانی نداره. راستی موبایلم رو نذاشتن ببرم داخل.پستش کردم تهران.

-حالا اینهمه فشار میارن چقدر حقوق میخوان بدن؟ : پنجاه و دو تومن! نزدیک چهار برابر این پول در ماه خرجمه. فقط هردفعه که میام و میرم ۸۰ تومن پول هواپیما میدم.

دوکلمه حرف: روزی که داشت میرفت هیچ وقت یادم نمیره. کارش رو مجبور شد تعطیل کنه. از خانوادش دور بشه. هزار تا مشکل دیگه رو هم همینجوری ول کنه و بره دورترین جای ممکن. فقط به گناه اینکه یه پارتی نداشت که نگهش داره تهران. برای اولین بار بعد از بیست سال که باهاش دوستم  گریه اش رو میدیدم.

+ نوشته شده توسط در شنبه 18 مهر1388 و ساعت 10:13 قبل از ظهر |
امروز این وبلاگ وارد چهارمین سال نوشته شدنش میشه. خوشحالم جایی رو دارم که هر از گاهی از درون می نویسم و دوستان خوبی پیدا کردم که به من انگیزه نوشتن رو میدن.

همیشه نگاهم به وبلاگ نویسی به عنوان راهی بوده برای از درون نوشتن و شاید اندکی آرام شدن. و اگر روزی احساس کنم که دیگه نوشتن این آرامش رو بهم نمیده مطمئنم که میذارمش کنار.

توی این مدت به تایید اکثر دوستان همیشه جزو اولین نفراتی بودم که نوشته هاشون رو خوندم.بدون توجه به اینکه نویسنده وبلاگ کیه٬چیکارس٬دختره یا پسر٬زنه یا مرد...

همیشه نوشته ها رو دو یا سه بار خوندم بعد نظر گذاشتم. چون متنفرم از اینکه فقط بیام و اعلام حضور کنم. وقتی هم با پستهایی روبرو شدم که مثلا حاوی یک متن ادبی یا شعر بوده ترجیح دادم که به یک لبخند یا گل قناعت کنم و ارزش متن رو خراب نکنم.

پس طبیعی بود که چنین انتظاری هم در مقابل داشته باشم. تعداد زیادی از لینکها رو  حتی بعضا علیرغم میل باطنی پاک کردم. برای اینکه نویسنده ی اونها سالی یکبار هم سر نمیزد ببینه اینجا چه خبره.

درسته که توی این چند سال بارها طرز نوشتنم عوض شده اما خطوط قرمز و حریم ها همیشه همون بوده. خوبه که آدم هرکاری رو که شروع میکنه حریم ها رو هم مشخص کنه. حالا از همین نوشتن بگیر تا کارهای بسیارمهم تر توی زندگی واقعی.

امیدوارم که توی این مدت مطلبی یا نظری ننوشته باشم که موجب ناراحتی کسی شده باشه.

پایدار باشید.

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 5 مهر1388 و ساعت 3:55 بعد از ظهر |
هوا ابری میشه و کم کم بارون شروع میشه. بارونی که با خودش بوی پاییز رو میاره. آخرین روزهای شهریور که میشه حالم همیشه میگیره. کافیه اولین باد پاییزی شروع به وزیدن کنه تا من رو با خودش ببره تو فاز افسردگی...

خیلی از آدمهای اطرافم رو که میبینم،پاییز رو دوست دارن. خیلیها عاشقش هستن. برای اومدنش لحظه شماری میکنن اما من نه!

باور کنید بعضی وقتها مینشینم فکر میکنم کاش میتونستم شش ماه دوم سال رو کوچ کنم. برم یه جای گرمسیری که نه بوی پاییز بهم بخوره نه سوز زمستون. نه برگ ریزون رو ببینم نه یخ زدن کوچه و خیابون...

نمیشه اما! بخوام و نخوام داره میاد.بخوام و نخوام باید لباسهای گرمم رو بذارم جلوی دست.  مثل خیلی چیزهای دیگه که نمیتونم از وقوعشون جلوگیری کنم، بهتره باهاش بسازم و سعی کنم ازبودنش لذت ببرم. سعی کنم!

دارم توی قفسه دنبال یه چیزی میگردم. یه ورق از یه روزنامه ی قدیمی که نگهش داشته بودم. یه مقاله ای داشت درباره ی *winter blues. فکر کنم شدیدا به درد این روزهای من میخوره.

*:به نوعی افسردگی گفته میشه که با شروع فصل سرد سال و کوتاه شدن روزها بوجود میاد.

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 5:52 بعد از ظهر |
کارتم رو وارد ATM میکنم، منتظر میمونم تا پرداخت کنه، با دیدن یه دونه دوهزار تومنی که از اون تو در میاد در جا خشکم میزنه. زمین و زمون رو فحش میدم که دستگاه پولم رو خورده، اما رسید رو که میده میفهمم که به جای بیست تومن،دو تومن زدم. یکمی این ور و اون ور رو نگاه میکنم یه وقت کسی نباشه فکر کنه من با این شان و منزلت اجتماعی از عابر بانک یه دونه دوتومنی گرفتم. دوباره کارتم رو میذارمو پولم رو میگیرم...

...میرم سمت درمونگاه ، ماشین رو مقابل درمونگاه پارک میکنم و میام که از خیابون رد بشم. صدای ترمز شدیدی میاد... دفترچه درمانی و موبایلم پرت میشه هوا و خودم میفتم زمین. صدای چند نفر رو میشنوم که میگن : مرد...مرد...مرد...

چشم به هم میزنم میبینم ملت بالای سرم جمع شدن. خجالت میکشم. سعی میکنم بلند بشم، راننده هی تلاش میکنه که بطری آب رو بچپونه تو دهن من.هی من میگم ولم کن چیزی نشد،آقاجون چیزی نشد سوار شو برو...

در چشم بهم زدنی راننده ناپدید میشه. برمیگردم سمت ماشین،هنوز چند تا آدم بیکار با تعجب زل زدن به من...یکمی دست و پام رو تکون میدم ببینم سالمه یانه.شانس آوردم که کنار ماشین بهم خورد. جالبه قبلا یکبار دیگه هم دقیقا همینجوری ماشین زده بود بهم...

دوکلمه حرف: عجیب این روزها حواسم پرته. نمیدونم چرا.

دوکلمه حرف2: مدیونید اگه کامنت بذارید که :.....

 اصلا مگه شما گشنگی نکشیدید که عاشقی یادتون بره...

 

+ نوشته شده توسط در شنبه 21 شهریور1388 و ساعت 8:14 بعد از ظهر |
هر چقدر هم که بی ایمان باشی. هرچقدر هم که در طول سال غرق در کارهای خودت باشی و معنویات رو فراموش کرده باشی. هر چقدر هم بیخیال همه چیز باشی ، بد نیست که سالی یکی دو دفعه و هردفعه قدر چند ساعت به خودت بیای و فکر کنی...

فکر کنی به این چند سالی که زندگی کردی... فکر کنی به آینده ای که نمیدونی قراره چی برات پیش بیاد.اونوقته که احساس میکنی احتیاج داری به دعا! احساس میکنی که خیلی از آدمهای دور و برت  احتیاج دارن به دعا.

اونوقته که میفهمی شاید بد نباشه سالی یک دفعه هم که شده  سنت شکنی کنی. میفهمی که این شبها بهترین فرصته.برای اینکه  دستانت رو به  آسمون بگیری و آروم زمزمه کنی:

سبحانک یا لا اله الا انت. الغوث! الغوث! خلصنا من النار یا رب...

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 17 شهریور1388 و ساعت 7:38 بعد از ظهر |
اعتیاد از هرنوعش که باشه جز ضرر هیچی نداره. بعد از یک مسافرت کوتاه و غیبت دو سه روزه اولین کار انجام نشده ای که در بازگشت به خونه به ذهنم میرسه سر زدن به اینترنته.

کیف سفری افتاده یک طرف و هنوز محتویاتش جمع و جور نشده. خودم هم هنوز نه یک دوشی گرفتم نه به خودم رسیدم. اما ظاهرا اولویت با چیز دیگه ایه. سر زدن به سایتها و خوندن آرشیو آخبار و چک کردن ایمیلها و پیغامها و خوندن وبلاگها...

هرکس که در اتاق رو باز میکنه و میگه خب چه خبر؟ تعریف کن چیکار کردی؟ چی شد؟ و جواب درست و حسابی نمیشنوه مجبوره که دست آخر بگه : چیه دوساعته میخکوب شدی روی لپ تاپت؟ حالا انقدر اینترنت مهم شده که از همه کارت میزنی ؟

دو کلمه حرف: درسته که چیزهایی که گفتم به یک بخش مهم در زندگی خودم تبدیل شده. ولی شخصا اعتقاد دارم که کم کم دارم تبدیل به یک خوره میشم. بهتره سعی کنم یکمی با خودم مبارزه کنم.

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 9 شهریور1388 و ساعت 12:35 بعد از ظهر |
از بچگی ماه رمضون رو دوست داشتم.  همیشه  وقتی که میومد همراه با خودش یک بوی خوب و دوست داشتنی میاورد. هنوز هم که هنوزه  دوست داشتنی مونده.

بچه که بودم از ترس بابام روزه نمیگرفتم. کافی بود بفهمه تا حسابی دعوام بکنه. یادمه یکبار تا نزدیکای غروب هیچی نخورده بودم. وقتی فهمید اومد و مجبورم کرد تا غذا بخورم... چقدر گریه کردم... 

همین الانش هم بعضی وقتها یواشکی میاد بهم میگه غذا تو یخچال هستا! برو تا مامانت حواسش پرته بخور! و من رو حسابی میخندونه. مگه من از ترس مادرم روزه میگیرم ؟

رمضان گرمی خواهد بود. امیدوارم خدا به روزه داران واقعی اجر بده. نه افرادی مثل من که دیگران بهم میگن همه جور غلطی میکنی و روزه هم میگیری.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 28 مرداد1388 و ساعت 3:18 بعد از ظهر |
کامپیوتر قدیمی رو روشن میکنم و انقدر درایوهاش رو میگردم تا بالاخره آلبوم قدیمی شادمهر رو پیدا میکنم. میریزمش روی سی دی و روی دستم یک ضربدر میزنم تا یادم نره بذارمش توی ماشین. یادش بخیر اونوقتها ضبط سی دی خورمون کجا بود. ماشین یه ضبط داغون داشت که اون هم فقط یک کاست داشت: آلبوم "مسافر" شادمهر. مجبور بودیم وقتی باهم میریم بیرون همه اش همین رو گوش بدیم...

خدا رو شکر همه چیز به خوبی پیش میره و چیزی یادم نمیره. دیر نمیکنه. وقتی سوار ماشین میشه بوی عطر قدیمی میاد. میگم تمومش نکردی هنوز؟ شیشه عطر رو بهم نشون میده. وقتی بوش میکنم چه خاطراتی میاد جلوی چشمم. شیشه دیگه تقریبا خالیه. خیلی مغازه ها رو گشتیم اما پیداش نکردیم. بهش میگم ناراحت نباش. یه دوستی دارم از خارج لوازم آرایشی و عطر و ادکلن میاره. میگم پیدا کنه برامون...

کادوش رو که میبینم از شدت ذوق نمیدونم چی بگم. چندتا چیز که خیلی دوست داشتم رو خریده. از کجا میدونستی...

 میریم سمت "دهکده". از قلیون متنفرم اما چاره ای نیست. به قول دوستان: یه شبه دیگه همه اش...

این یه شب هم میگذره.یک سالگرد دیگه. توی راه برگشت عجیب توی فکرم.یاد حرف یکی از دوستان میفتم:دوتا سنگ رو هم اینهمه سال بذاری کنار هم بهم میچسبن...

 دلم خیلی گرفته.شادمهر هنوز داره میخونه و دست آخر اشکم رو در میاره:  تو که نیستی تا ببینی...گریه های هرشب من...بی حضور عاشق تو ... چه عجیبه گریه کردن...تو که نیستی تاببینی دل آسمون شکسته...جاده تا صبح قیامت...من و این پاهای خسته...

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 28 مرداد1388 و ساعت 3:13 بعد از ظهر |
مدرسه مبین. میدان محسنی تهران. پاییز ۸۱.

بچه ها دل خوشی از این مهمان دعوت کردن های آقای مدیر نداشتن. حق هم داشتن. هفته ای یکبار کلاس ها رو تعطیل میکردن و بچه ها رو به زور میبردن سالن اجتماعات تا وراجی های مهمانان محترم گرفته از وزیر و وکیل و آخوند و شاعر و ... رو گوش بدن. نتیجه اش هم این میشد که چند دفعه چنان سالن رو ریختن بهم و شلوغ کردن که مهمان مربوطه به حالت قهر جلسه رو ترک کرد.

اما مهمان اون روز ظاهرا فرق داشت. اوائل مثل جلسه های دیگه شروع شد. بچه ها منتظر بهانه ای بودن تا دست زدن و سوت کشیدن رو شروع کنن و انقدر ادامه بدن تا طرف بیخیال بشه. اما چند دقیقه که گذشت ورق برگشت. خدا رو شاهد میگیرم که از میان ۷۰۰ نفر دانش آموزی که سخنرانی رو گوش میدادن تا آخر حتی صدای نفس کشیدن هم شنیده نمیشد. تا جاییکه وقتی ناظم مدرسه اتمام وقت رو اعلام کرد و از مهمان خواست تا حرفش رو تموم کنه بچه ها چنان به او اعتراض کردن و هو کشیدن که بنده خدا فرار کرد.

سخنران جلسه قدیمی ترین اسیر جنگ ایران و عراق بود. یک خلبان ارتش که اوائل جنگ به اسارت در اومده بود. ۱۸ سال اسیر بود.که ۱۰ سالش انفرادی بوده. ظاهرا اینها گروهی از اسرا بودن که قرار بوده تا آخر عمرشون توی عراق بمونن. حتی اسامی اونها رو هم به صلیب سرخ اعلام نکرده بودن و خانواده اش تمام این سالها از اون بی خبر بودن. خودش تعریف میکرد که زمانی که طه یاسین (معاون صدام) در یک دیدار محرمانه فوری به تهران اومده بوده تا اجازه منتقل کردن چند هواپیما رو از رییس جمهور وقت(خاتمی) بگیره(یا چیزی شبیه به این.جریان رو دقیقا یادم نیست ). اون رو به دفتر رییس جمهور راه ندادن و بهش گفته بودن نمیتونه رییس جمهور رو ببینه مگر اینکه باقیمونده اسرا رو آزاد کنه.

 مهمان اون روز تنها کسی بود که وارد مدرسه ما شد و به سرعت محبوب بچه ها شد. حتی بعد از سخنرانی هم دست از سرش بر نمیداشتن و میخواستن باز هم براشون بگه.

دوکلمه حرف: امروز صبح که مثل همیشه اخبار رو میخوندم یک خبر توجهم رو جلب کرد:خلبان امیر حسین لشكري پرسابقه‌ترين آزاده ايراني به شهادت رسيد.

دو کلمه حرف۲: خاطراتش رو که توی یکی از سایتها میخوندم نوشته بود : وقتی رفتم پسرم دندان نداشت و وقتی برگشتم ترم اول دندانپزشکی بود.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 19 مرداد1388 و ساعت 11:7 قبل از ظهر |
تنها چیزی که میتونست یکمی خستگی این روزها رو از تنم در کنه یه چند روز مسافرت بود. چندین دفعه برنامه ریزی کردیم و هی یه مشکلی پیش میومد و برنامه بهم میخورد ولی بالاخره "شمال" ما رو طلبید...

-نمیشه ما یه مسافرت بریم و تو راه جریمه نشیم. آخرش گواهینامه ام رو باطل میکنن و باید برم دوباره بشینم سر کلاس رانندگی. به خدا توی کل جاده چالوس یه دونه سبقت از سر درموندگی گرفتم که از بخت سیاه من تنها پلیس جاده هم همونجا وایستاده بود.

تله کابین رامسر

ایستگاه تله کابین رامسر. سیزدهم مرداد.

+ نوشته شده توسط در جمعه 16 مرداد1388 و ساعت 9:10 بعد از ظهر |
یه زمانی این ورق رو میذاشتم جلوم و با حسرت خونه های سفیدش رو نگاه میردم. مخصوصا شبهای امتحان که با بغض به یه خونه اش نگاه میکردم و میگفتم  خدایا! میشه این سفیده فردا سبز بشه؟؟؟

گذشت و گذشت و سفیدها همینطور سبز شدن. تا چند روز دیگه که چندتا نمره ی دیگه ام اعلام بشه چندتا خونه ی دیگه سبز  میشن و ...

یه روزی هم چشم به هم میزنیم و میبینیم عمرمون داره به پایان میرسه.

دوکلمه حرف: به رشته ی تحصیلیم علاقه داشتم. از بچگی دل و روده ی رادیو تلویزیون رو میریختم بیرون یا کیت های مختلف درست میکردم و ... اما این واحد پاس کردن توی دانشگاه جیگرم رو در آورد.

چارت

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 4 مرداد1388 و ساعت 4:30 بعد از ظهر |
یادم میاد بچه که بودم روزهای جمعه یه برنامه ای توی تلویزیون نشون میدادن به اسم "یک کار خوب". این برنامه یک دوربین داشت که این دوربینه میرفت توی نما.ز ج.معه و انقدر تصویر بچه ها و نوجوون ها رو نشون میداد تا بالاخره روی یکیشون توقف میکرد و اون بچه میشد برنده ی هفته...

سالها گذشت و بچه های اون دوران شدن جوونهای الان مثل من.ظاهرا بعضیهاشون تا دیروز شانسشون رو امتحان نکرده بودن... دیروز دو تا از دوستانم رفتن برای انجام دادن این کار خوب. قرار بود برای منهم تعریف کنن که اگه خوب بود منهم بعدا ...

الان که دارم این رو مینویسم یکی از دوستانم ۲۴ ساعته که ناپدید شده و دوست دیگرم انقدر کتک خورده که خوابیده خونه.

نمیدونم چی شد که اینطوری شد. شاید ما هنوز هم بچه ایم و فرق کار خوب و کار بد رو نمیدونیم. شاید هم اصلا اون برنامه برای بچه ها بوده که خوب و بد رو نمیفهمن و ما جوونها نباید توش شرکت میکردیم...

شاید هم مقصر پدر و مادر من بودن. اگر از بچگی من رو توی این محیطها برده بودن تا الان فهمیده بودم که یک کار خوب بعضی وقتها میتونه یک کار بد باشه...

 

دوکلمه حرف: بعضی وقتها معنای بعضی کارها عوض میشه. مثل همین نماز ج.معه یا تکبیرهای شبانه...

+ نوشته شده توسط در شنبه 27 تیر1388 و ساعت 4:37 بعد از ظهر |
فکر کنم خیلی مهمتر از این که توی چه سنی میمیریم و کجا از دنیا میریم این باشه که چه جوری میریم! واقعا مرگ بر اثر سقوط و تصادف و سوختن و ... دلخراش ترین نوع مرگه.

وقتی خبر سقوط هواپیما رو  شنیدم و تصاویر هواپیمای سقوط کرده رو توی تلویزیون دیدم حالم خراب شد. خدا قسمت کسی نکنه واقعا. کی میدونه خانواده هاشون الان چه حالی دارن...

متاسف شدم برای دوستی که انقدر همه چیز رو سطحی میدید که گفت خیلی هم مرگ ساده ایه. همه چیز زود تموم میشه.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 24 تیر1388 و ساعت 4:19 بعد از ظهر |