از آن روزهایی است که از صبح با شک و تردید آغاز می شود. انقدر این دست و آن دست کرده ام که حسابی دیر شده است. حتما تا الان جناب مدیرعامل و همسر دلبرش کلی سراغ من را از این و آن گرفته اند و همین الان است که تلفن همراهم زنگ بخورد...
وارد سهروردی که میشوم شک و تردیدم بیشتر میشود و سرعتم کمتر، برای آخرین بار حساب و کتاب هایم را با خودم میکنم و وقتی میبینم که جور در نمی آید موبایلم را از جیبم در می آورم و اس ام اس را تایپ میکنم: "آقای...، متاسفانه به دلیل ...... علاقه ای به ادامه همکاری ندارم". حالا فقط یک مرد میخواهد دکمه سند را بزند و منتظر صدای دلیور شدنش بماند. دیگر تردیدی برایم نمانده است، اس ام اس که دلیور می شود زیر لب می گویم " تقصیر خودتون بود" الان دیگر زنگ هم بزنید جوابتان را نمیدهم...
مسیرم را تغییر میدهم... به سمت مدرس و از آنجا به همت،کردستان، نیایش. شاید تقدیر ما جای دیگری است،نزدیک که میشوم تماس میگیرم:" بیزحمت به مهندس مقدم بگو تا چند دقیقه دیگه اونجام"...
بعضی وقتها تغییر در زندگی لازم است، مخصوصا تا تعهدی نداده ای که جلوی پیشرفتت را بگیرد باید تصمیم را بگیری. باید انقدر تغییر کرد تا دنیا به کام شود.
+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط
بعضی وقتها که اطرافم رو نگاه میکنم میبینم که تعداد دوستانم از خیلی از آدمهای دور و برم بیشتر است. دلیلش را در خیلی چیزها می شود جستجو کرد ، از روحیه خودم که همیشه علاقه به شناخت آدمهای مختلف داشته ام و اعتقاد داشته ام که هر دوستی میتواند یک تجربه جدید باشد تا برخی مسائل خانوادگی که باعث شده به جز بستگان درجه اول علاقه ای به دیدار هر موجودی که اسمش فک و فامیل باشد را نداشته باشم.
مسلما هر اندازه که دایره شناخت آدمها گسترده تر می شود به همان نسبت آدمهای ناهمگون هم بیشتر می شوند برای همین همیشه سعی کرده ام رابطه ام را با دوستان خوبم حفظ کنم و برخی آدم های دیگر را خیلی راحت حذف کنم. شاید برخی خصوصیاتم عجیب باشند، مثلا کافی است دو بار اتفاق بیفتد که کسی جواب اس ام اس و یا زنگم را ندهد و بعدا هم پیگیری نکند که چکارش داشته ام، هرچقدر هم آدم مهمی باشد خیلی راحت شماره اش را پاک میکنم و پرونده اش را برای همیشه میبندم اما مطمئن هستم اگر کارم اشتباه بود تا به امروز خیلی تنهاتر از بقیه بودم.
شاید خیلیها درک نکنند که مثلا چرا در ترافیک تهران تا قصر فیروزه میروم و برمیگردم تا یکساعت فوتبال بازی کنم. یا تا فلان منطقه تهران میروم که یکی از دوستان قدیمی سالی یکبار آنجا نذری میدهد، اما برای من تمام اینها فقط یک "بهانه" است. تمام فوتبال بازی کردن ها و کوه رفتن ها و قلیان کشیدن ها و نذری گرفتن ها و حتی مشروب خوردن هایش هم بهانه است. بهانه برای حفظ آدمهایی که خیلی وقتها خاطرات شیرین برایم درست کرده اند و اگر این بهانه ها نبودند تا به الان ارتباطم با خیلیهایشان قطع شده بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط
چشمم بهش میفته که یک گوشه تنها نشسته. از قیافه اش معلومه که تازه وارده. به این تازه واردها به تمسخر "بربری" می گویند. دلیلش شکل و شمایل سردوشیهایشان است که عین نان بربری می ماند...
یاد اولین روزهای خدمت خودم میفتم که برخورد بچه های قدیمی تر احساس غربت را بیشتر میکرد. آنها که بخاطر چندماه زودتر آمدن خودشان را میگرفتند و سعی میکردند جدیدترها را اسکل کنند. دوسه ماهی طول کشید تا سردوشی های بربری شکل جایشان را به ستاره های طلایی رنگ دادند و جو بهتر شد. البته خودم هم حداکثر استفاده از اینکه در محیط فنی بودم که ۹۰ درصدشان پرسنل کادر بودند را کردم و طوری با دیگران ارتباط برقرار کردم که در کوتاه مدت همان نگاهی که به اکثریت پرسنل کادر می شد به من هم میشد. باید اعتراف کنم این از معدود دفعاتی بود که در زندگی ام زرنگی کردم.
نزدیکش میروم و خوش آمدی میگویم. از اینکه کسی تحویلش گرفته بدش نمی آید. چند سوال در مورد رشته و تخصص و کار و زندگی اش میکنم. وقتی حرف میزند مدام به من جناب سروان می گوید. سعی میکنم باهاش گرم بگیرم که غریبی نکند. به شعبه خودمان میبرم و بخش های مختلف را نشانش میدهم. قطعه های هواپیماها را که میبیند کف میکند. مدام سوال میپرسد که "واقعا شماها اینها رو تعمیر میکنید؟" "کدومشون مال اف ۱۴ هست؟". یک چای برایش میریزم و با حوصله جوابش را میدهم.
موقع رفتن میگوید: "جناب سروان من از بچگی عاشق هواپیما و این چیزها بودم میشه صحبت کنید من بیام همین شعبه؟"
"باشه من بهشون پیشنهاد میدم ولی من کاره ای نیستم از بالا تصمیم میگیرن. درضمن جناب سروان هم خودتی اسمم سهرابه".
دوکلمه حرف: خیلی وقتها تلاش میکنم خاطرات بدی را که در گذشته دربرخورد با آدمها در ذهنم ماندگار شده برای کسی تکرار نکنم.
+ نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط
|
اسمش توی ذهنم نیست. همینقدر یادم می آید پسرکی هجده نوزده ساله از خانواده ای ضعیف و روستایی که سواد هم نداشت. در یکی از پایگاه های هوایی جنوب کشور خدمتش را میگذراند. روزی پسرک برای تمیز کردن دستشویی های پایگاه که کار روزانه اش بوده وارد یکی از آنها می شود. از قضا درب فلزی آنجا با سیم برق اتصال داشته و باعث برق گرفتگی پسرک می شود. اتصالی را نمیدانم تقصیر چه کسی بوده اما جان سرباز جوان را میگیرد.
خدا میداند جواب خانواده اش را چطور داده بودند که پسری که سالم تحویل گرفته بودند جسدش را پس دادند. اما حداقل کاری که میتوانستند بکنند این بود که حق و حقوق از بین رفتن فرزندشان را به طور کامل پرداخت می کردند. اما سرهنگی که ظاهرا فرمانده آنجا بوده بهانه می آورد که چون آن سرباز شیفت کاری اش نبوده حق و حقوقی به او تعلق نمیگیرد. هرچقدر هم پدر و مادر فقیر و داغدیده به این در و آن در میزنند. سرهنگ پایش را در یک کفش کرده بوده که : " شیفت کاری اش نبوده. غلط کرده دست زده". نمیدانم آنجا یک مرد وجود نداشته که به سرهنگ بگوید بگوید مادر... مگر از جیب خودت میخواهی پرداخت کنی؟
دقیقا یکسال بعد پسر هجده نوزده ساله جناب سرهنگ تصادف شدیدی میکند. بیمارستان شهر امکان درمان او را نداشته و درخواست میکند که او را فورا به تهران اعزام کنند. در شرایطی که هیچ پروازی به تهران وجود نداشته به ناچار با پرداخت هزینه ای بسیار سنگین هواپیمایی را از تهران چارتر میکنند که برود و بیمار را بیاورد. هواپیما به شهر جنوبی میرود و بیمار را سوار می کند و به سمت تهران پرواز میکند. اما دقیقا زمانی که روی باند مهرآباد مینشیند پسرک جان میبازد.
دوکلمه حرف: از مرگ پسر سرهنگ دلم خنک نشد. هیچ وقت با مرگ هیچ انسانی خوشحال نخواهم شد. اما ای کاش که بعضی وقتها از اینهمه اتفاقاتی که میبینیم و میشنویم پند بگیریم.
+ نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط
|
عقربه های ساعت شش و نیم صبح را نشان میدهند. خسته از بیخوابی دیشب خودم را به ماشین میرسانم. زیرلب غرغر میکنم که زودتر گرم شود بلکه بخاری اش جان بگیرد. درست است که همیشه تا نیمه های راه را خواب و بیدار هستم و مثل آدمهای مست با خودم چرت و پرت میگویم اما در این مدت هیچگاه حس بدی به این سحرخیزی ها و رفت و آمد ها نداشتم.
شاید تنها دلیلش کارکردن با آرامش کامل در محیطی بود که اسم محل خدمت را داشت اما آدمهایی در کنارم بودند که همیشه به چشم یک دوست نگاهم کردند تا یک سرباز و هیچوقت استرسی برایم ایجاد نکردند. نه دغدغه ای بابت دیر رسیدن داشتم نه نگران موهای سرم بودم که حتی نسبت به قبل از خدمت هم بلندتر شده بودند.
خودم هم باورم نمیشد روزی با رئیسم فوتبال بازی کنم و یا برای هم اس ام اس جک فوروارد کنیم و انقدر برایم مرام بگذارد که وقتی از رفت و آمدهای هر روزه به دادگاه درمانده شده بودم یک جمله بگوید و خیالم را راحت کند:"تو هروقت خواستی برو،مرخصی هات هم تموم شد انقدر بهت تشویقی میدیم تا مشکلت حل بشه".
نمیدانم اگر ما خوب بودیم پس اینها را چه بنامیم و اگر دچار خودشیفتگی شدیم و پست "آدمهای خوب شهر" را نوشتیم برای اینها چه عنوانی بگذاریم. اما هر چه که باشد تا آخر عمرم شرمنده آن چند نفری هستم که با وجود اتفاقات بسیار بدی که همزمان با خدمت برایم افتاد نگذاشتند کوچکترین مشکلی برایم بوجود بیاید.
درست است تا حدود یک ماه دیگر باید با تمامشان خداحافظی کنم و میدانم که دلتنگشان خواهم شد. اما خاطرات خوب مرکز ا.لکترو.نیک ا.رتش برای همیشه در ذهنم خواهد ماند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط
|
آهسته قدم برمیدارم و نگاهی به در و دیوار و خانه هایش می اندازم. در و دیوار اینجا روز به روز غریبه تر می شود، مردمانش هم! زمانی هرکسی از این خانه ها در می آمد ما را به اسم کوچک صدا میزد و حال و احوالمان را میپرسید. الان اما هیچ کدامشان را نمیشناسم، چهره هایشان غریبه اند،ماشین هایشان هم! زمانی از سر تا ته کوچه کلا هفت یا هشت ماشین پارک بود، خلاصه می شدند به چندتا پیکان و رنو و کادیلاک. تازه وقتی میخواستیم فوتبال بازی کنیم زنگشان را میزدیم که وسیله شان را جا به جا کنند. الان تصورش هم خنده دار است...
آن زمان تمام خانه ها ویلایی بود، همه همدیگر را می شناختند، جنگ که تمام شد و کرباسچی آمد ساخت و ساز هم راه افتاد. هرچند وقت یکی از خانه ها کوبیده می شد و به جایش ساختمانی چهار یا پنج طبقه بالا می رفت و آدمهای جدید می آمدند، آدم جدیدها علاقه ای به دوست شدن با دیگران و قدیمی ها نداشتند، نه اینکه آنها بد باشند، این فرهنگ جدید بود که در حال همه گیر شدن بود.
ما سالها در برابر این تغییر مقاومت کردیم اما سرانجام مجبور شدیم کلبه قدیمی را با تمام خاطراتش بگذاریم و برویم.داستانش طولانیست اما جالب است که بعد از سالها هنوز هم که خواب میبینم خانه ام آنجاست و اولین جایی است که با شنیدن اسم خانه به ذهنم می آید.
از تمام قدیمی های آنجا فقط مهدی مانده و خانه اش که دقیقا مشابه خانه ما و دیوار به دیوارش بود. همیشه با درماندگی به او میگویم: "اینجا رو نفروشید که من کلی ازش خاطره دارم". دوست ندارم به قیمتش الانش فکر کنم و حسرت این یکی را هم بخورم اما همان قدر میدانم انقدر زیاد میشد که تا آخر عمرم با بالا و پایین شدن این کندلستیک های نفرین شده تنم نمیلرزید.
پدر ومادرم را درک میکنم که چرا هیچ وقت دوباره پایشان را به آنجا نگذاشتند.شاید دوستم که برود منهم دیگر بهانه برای آمدن نداشته باشم. اما باز از خودم میپرسم که چرا تنها خانه ایست که به خوابم می آید،حتی همراه با آدمهایی که سالها بعد وارد زندگیم شدند...
+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط
|
مشروبش را تا ته سر کشیده و پشت سر هم به سیگارش پک میزند. در سالن نیمه تاریک با آن نوری که هر چند ثانیه به چهره اش می تابد می توان اشک های صورتش را دید. بین سر و صدای مهمانها به سختی صدایش را در گوشم می شنوم که می گوید: "... رفته با یکی دیگه خوابیده اونوقت میاد به من میگه دوستت دارم". و دوباره اشک می آید. دستش را می گیرم و می گویم: " تورو خدا بیخیالش. حداقل یه امشب رو بیخیالش . اینهمه خرج کردی، زحمت کشیدی ،مهمون دعوت کردی ، خرابش نکن..."
چند دقیقه ای در اتاق صحبت میکنیم تا آرام شود. سر و صدای یکی دو تا از دوستانش که اسمشان را نمیدانم بلند میشود که سراغش را می گیرند. وقتی می رود چند دقیقه ای روی صندلی مینشینم و به حرفهایمان فکر میکنم.
مغزم سوت می کشد وقتی آدمها و پیچیدگی روابط بینشان را میبینم. از همان لحظه شروع تا جاهاییکه هنرمندانه همدیگر را می پیچانند و یا زیرکانه خیانت هایشان را کشف می کنند. هنگ می کنم وقتی داستانهای پشت سر آدمها را می شنوم و چهره هایی که در پس آن نقابِ معصوم و یا حتی مومن و ارزشی است را میبینم. و آخرش هم باید حالم بهم بخورد از این دنیا و آدمهایش و لذتهایی که این آدمها برای رسیدن به آنها بعضی وقتها دست به همه کار میزنند و پا روی همه چیز می گذارند.
+ نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط
|
شب بیست و دوم بهمن دوسال پیش بود که برای خرید کادوی ولنتاین به یکی از مراکز خرید معروف شهر رفته بودم. انقدر گرسنه ام بود که اول از همه سراغ اسنک فروش پاساژ رفتم ، اما سرش به حدی شلوغ بود که همان اول منصرف شدم و دنبال کار خودم رفتم.
وارد مغازه لباس فروشی که متعلق به یک برند معروف اما نه خیلی گرانقیمت بود شدم و مشغول دیدن لباس ها . دقایق بهمین منوال در حال گذشتن بودند که یک صدای مهیب همراه با لرزش همه را تکان داد. صدا به قدری قوی بود که هیچ کس نتواست بی تفاوت باشد و همه به سمت بیرون مغازه دویدند...
مغازه مذکور در طبقه دوم پاساژ قرار داشت و کاملا مشرف به محوطه بزرگ طبقه همکف. وقتی پایین را نگاه می کردم جمعیت زیادی رو می دیدم که وحشتزده در حال دویدن بودند. صحبت از یک بمبگذاری بود. مردم چنان میدویدند و فرار میکردند که اگر هم کسی از صدای بمب نترسیده بود از حرکات مردم وحشتزده می شد. میشد دید که ملت بر سر خروج از در همدیگر را میزنند و پایشان را روی آن یکی دونفری که زمین خورده اند میگذارند.
در این گیر و دار تمام مغازه ها تعطیل کردند و من ماندم و اسنک فروش بیچاره که جنس ها روی دستش باد کرده بود. بعد از خرید کردن از او از در پشت که خلوت بود خارج شدم.
بیرون از مرکز خرید صدای آژیر ماشین های پلیس و آتش نشانی می آمد که سعی داشتند در خیابان مسدود راهی برای خودشان باز کنند. منهم در آن هوای سرد مشغول خوردن اسنکهای داغم بودم در حالیکه این فکر در سر موج میزد که خدا نکند روزی در این شهر زلزله ای چیزی بیاید که مردم همدیگر را زنده زنده خواهند خورد.
دوکلمه حرف: جالب بود که بعدا خبر چندانی از آن اتفاق در سایتها و یا روزنامه ها ندیدم.
+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط
|
چشم که بر هم میزنیم روزها و ماه ها یکی یکی می آیند و می روند. محرم می شود و در و دیوار شهر پر از پارچه های سیاه می گردد ، نوروز می شود و خیابانهای شلوغ و مردمی که دستهایشان پر از خرت و پرتهای شب عید است ، خرداد می آید و تولد و حساب و کتاب دوباره سن و سال ، ماه رمضان می شود و آش و حلیم و ...
چند روز دیگر فرشید زنگ میزند که نذری هرساله شب تاسوعایش را بیاورد. مثل همیشه پای تلفن جر و بحث خواهیم کرد که "امسال دیگه جون مادرت بذار خودم بیام ازت بگیرم بخدا راضی نیستم این همه راه بخاطر من بیای" و باز هم مثل همیشه بعد از چند دقیقه بگو و مگو در برابر این موجود سرکش تسلیم می شوم و البته تاکید میکنم که "حواست باشه سال دیگه خودم میام".
این روزها اولین عکس العملی که بعد از دیدن این پارچه های سیاه در خیابانها خواهیم داشت احتمالا این است که بگوییم " اه چه زود دوباره محرم شد چقدر عمر زود میگذره" و شاید حوصله نداشته باشیم که این سوال را از خودمان بکنیم که در این فرصت کم عمر و این جوانی که در چشم بهم زدنی یکسالش تمام می شود چه کار مفیدی کرده ایم و قرار است بقیه اش را چه کنیم. از آن روزی میترسم که صورت پیرمردی را در آینه ببینم که افسوس سالهای از دست رفته و فرصتهای سوخته را میخورد...
دوکلمه حرف: عازم سفری دو سه روزه هستم به شهری که همیشه برایم پر از آرامش بوده.
+ نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط
|
اول صبح است و برای انجام یک کار بانکی عازم نزدیکترین شعبه هستم. ماشین را یک خیابان بالاتر پارک میکنم و بقیه را پیاده میروم. نزدیک بانک مردی را میبینم که کاپوت ماشینش را بالا زده و با موتور ور میرود. من را که میبیند گل از گلش میشکفد و میگوید: " آقا میشه یه کمک بکنی اینو راه بندازیم؟"
جا افتاده است! حدود ۴۰-۴۵ را باید داشته باشد، با خودم فکر میکنم اگر یک دختر جوان بود الان هزار تا فردین از در و دیوار پیدا می شدند و برای روشن کردن ماشینش یک رقابت سالم را برگزار میکردند،اما الان هرکسی رد میشود رویش را برمیگرداند.
شروع میکنیم به هل دادن ماشین، ولی روشن نمیشود، دوباره کل همان مسیر را برعکس هل میدهیم باز هم نمیشود.نفسم بند آمده. میگویم: " وایستا من برم از اون خیابون ماشینمو بیارم داخل ماشین کابل دارم" . طرف هی اصرار میکند که آقا شما برو بخدا من شرمنده میشم.اما چاره ای نیست، کابل را میاورم و باتری به باتری میکنیم و هی استارت، استارت، استارت...
خیال روشن شدن ندارد. دوباره میفتیم به جان موتور پژو بلکه از خر شیطان پایین بیاید اما فایده ندارد،ساعت را نگاه میکنم میبینم بیشتر از یک ساعت است الاف شده ام و همه دست و بالم سیاه شده. پیشنهاد پیدا کردن طنابی چیزی را میدهم تا ماشینش را تا تعمیرگاه بکسل کنم اما طرف ما را به زور سوار ماشین میکند و میگوید: " به اندازه کافی دیگه من رو شرمنده کردی برو خودم یه کاریش میکنم".
دو سه روز بعد به طور اتفاقی در سوپرمارکت محل میبینمش، ظاهرا بچه محل از آب درآمده ایم. رو در رو که میشویم لبخندی میزنم و می گویم: "آقا روشن شد بالاخره؟" می خندد و می گوید "نه زنگ زدم امداد خودرو اومد بردش و ..."
یک بسته شکلات بزرگ میخرد و به زور به من می دهد. می گوید: " ثابت کردی که هنوز آدمهای خوب وجود دارند".
حرف آخرش بسیار شیرین تر از شکلاتها بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان1390ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط
|
هیچوقت در زندگی ام از مرگ کسی خوشحال نشده ام، آرزوی مرگ کسی را هم نداشته ام. اهل هرکجای این کره خاکی که میخواهد باشد، اهل "سرت" باشد یا "تکریت" و یا حتی همین گرمسار خودمان!
اما تنم میلرزد وقتی میبینم مردی که تا همین چندماه پیش صاحب چنان تاج و تختی بود امروز جوانک جاهل عرب این چنین کنار جسد عریانش عکس یادگاری می اندازد. و افسوس میخورم بر حکایت ما آدمها که هیچوقت یادمان نیست که روزی میگذاریم و میرویم.اصلا خدا را شکر که عمر جاودانه نداریم، وگرنه چه بروز همدیگر میاوردیم.
سرهنگ مرده است! خیلی گنده ترهایش هم سالهاست زیر خروارها خاک خوابیده اند. اما باز هم یادمان خواهد رفت آنکه عزت میدهد همان است که خوار میکند... و چقدر غم انگیز است که انسان در خواری بمیرد.
+ نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط
|
دوباره زنگ زده ایم به سپهر که بیاید و ما.هواره را راه بیاندازد. من که شاید در هفته یک ساعت هم نگاه نمیکنم اما دلم برای پدر و مادر می سوزد که از وقتی ما.هواره ها را جمع کرده اند تنها سرگرمی کوچکشان هم تعطیل شده.
روی پشت بام در حال کار کردن است و برای خودش حرف میزند. من هم از بالا کوچه و آدمها را نگاه میکنم. چشمم به مرد همسایه می افتد که با دخترکی از خانه اش خارج می شود و به سمت ماشین می روند. چهل و دو و یا سه را باید داشته باشد موهایش را از پشت میبندد،ظاهرا اینجا تنها زندگی میکند. قیافه دختر از این بالا معلوم نیست. اما همین معلوم است که کم سن و سال است، با مانتو و مقنعه دانشگاه...
نمیدانم چه کاره است که اینهمه دخترهای مختلف را تور می کند و هر روز یکیشان را به خانه می آورد. جالب است به قیافه اکثرشان هم این حرفها نمیخورد. راستش من اصلا آدم متحجری نیستم ، اگر دو نفر با هم دوست باشند و حال و حولشان را بکنند خیلی هم خوشحال میشوم و لذت میبرم. اما وقتی میبینم مردی با این سن و سال دخترهایی را به خانه اش می آورد که شاید در این خانه در جستجوی همه چیز هستند جز آن چیزی که باید باشند ، غصه ام میگیرد برای شهری که در آن زندگی میکنم.
سپهر کارش تمام شده . صدایم میزند : "بیا بریم پایین نگاه کنیم چطور شده." میگم: "سپهر تو این مملکت همه چیز با هم قرو قاطیه ها!"
لابد داشت با خودش فکر میکرد "چه ربطی داره"...
+ نوشته شده در جمعه 22 مهر1390ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط
|
روزگاری این خانه مجازی را ساختم تا شاید حرفهای تلنبار شده در گوشه دلم جایی برای بیرون ریختن پیدا کنند و مرهمی شوند برای آرامشی هرچند کوتاه. حرفهایی که شاید در دنیای حقیقی نه من جرات گفتنشان را داشتم و نه احتمالا شنونده قابلی می توانستم برایشان پیدا کنم.
باید اعتراف کنم که بوجود آمدن "دو کلمه حرف" یک خلا نسبتا بزرگ را در زندگیم پر کرد که بعدها افسوس خوردم که چرا زودتر به فکر چنین راه حلی نیفتادم.
نوشته های نخستین وبلاگ حال و هوای پسرکی بود که ترمهای اول دانشگاه است و ناپختگی در کلامش موج میزند اما هرچه که جلوتر میرود با اینکه گفتنیهایش بسیار بیشتر از روزهای اول است و دلش هزاران بار پر تر است اما دستش برای نوشتن بسته تر است.
شاید تقصیر از خودم بود که محیط اینجا را همانند دنیای حقیقی ام کردم و یا شاید بعضی از دوستان مجازی انقدر دوست داشتنی بودند که در برابر پیشنهاد حقیقی شدنشان مقاومتی نکردم.
تقصیر از خودم بود وقتی که دوستی در فیسبوک به فلان مطلبم کنایه زد و من آتش گرفتم و یا بخاطر کامنتی که شخصی از روی محبت بی غرضش برایم نوشته بود حرفی شنیدم که مغزم سوت کشید.نمیدانم! شاید هم من زیادی حساس هستم اما امروز بیشتر از همیشه در جستجوی مکانی برای گفتن "بعضی حرفهای دیگر" هستم.
بهرحال دوکلمه حرف ششمین سالش را آغاز میکند. هرچند که از هدفش دور شده و دیگر برای دل نویسنده اش نیست. اما خدا را شکر که باعث آشنایی من با دوستانی شد که امروز برایم بسیار عزیز هستند.
پاینده باشید.
+ نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط
|
راستش وقتی روزها همینطور کوتاه میشه و زود شب میشه اصلا حس خوبی ندارم مخصوصا الان که ساعتم رو یک ساعت کشیدم عقب و میدونم که فردا ساعت شش عصر آفتاب غروب خواهد کرد.
بارها اینجا نوشته ام که اصلا حس خوبی نسبت به این بادهای پاییزی با این گرد غم عجیبی که با خودشان می آورند ندارم. اما از شما چه پنهان از آنجا که هیچگاه مثل امروز چنان بیقرار به پایان رسیدن سال نبوده ام این بادهای پاییزی هم دیگر مثل سابق آزار دهنده نیستند. اصلا هرچیزی که نوید گذر زمان را می دهد این روزها شیرین است.
میدانم که میخواهید بگویید تا چشم بر هم بزنی این نیز بگذرد و این روزها خاطره خواهد شد. اما در دل ما چیزهایی میگذرد که کسی خبر ندارد و نگرانی هایی داریم که شاید حالا وقت گفتنش نباشد.
امروز اولین باران پاییزی آمد و ما را به فکر برد تا بگردیم و چیزهای خوب و مثبت این فصل را پیدا کنیم بلکه بتوانیم راحت تر تحملش کنیم. اما بازهم هرچه خوبیها و زیباییهایش را برای من توصیف کنید من همان تابستان را حتی باوجود گرمای سگ کش اش ترجیح خواهم داد تا پاییز و زمستان با آن شبهای بلند و هوای سرد و سرماخوردگی و ...
خدا را چه دیدید شاید ما هم از فردا زیر این باران پاییزی در حال قدم زدن بودیم و یا از پا گذاشتن روی برگهای زرد درختان که بر زمین ریخته اند لذت بردیم. بلکه زودتر تمام شود و دست از سر ما بردارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط
|
از ابتدای ماه رمضان به برکت این ماه هر روز صبح یک ساعت مهمان برادران عقیدتی سیاسی بودیم تا برایمان کلاس قرآن برگزار کنند. کلاس قرآن که چه عرض کنم، نیمه اولش تلاوت قرآن بود و نیمه دوم آن گوش دادن به داستانهای خارق العاده استاد مربوطه و افتادن فک مستمعان بیچاره...
هرچقدر هم به این موجود شکایت کردیم که استاد گرامی! آموزه های شما درسطح یک روستای دور افتاده است که برای چند تا پیرمرد بی سواد سخنوری کنید نه اینجا که لیسانس و فوق لیسانس مملکت نشسته اند به گوش ایشان نرفت و فرمودند که خیر! ایمان شما ضعیف شده که گوشتان شنوای حرف حق نیست.
یکبار تعریف میکرد که مردی در زمان قدیم خانه اش پر از ساس شده بود و هرکاری میکرد و به هر روشی متوسل می شد از شر آنها خلاص نمی گشت. از بکار بردن انواع سموم گرفته تا خواندن اقسام ورد و دعا. تا اینکه دست به دامان یکی از افراد مومن اون زمان به نام حاج مرشد چلویی(یا یه چیزی توی این مایه ها) می شود. مرد حاجی را به خانه اش میبرد و می گوید دعایی بکن تا از شر اینها خلاص شوم. حاج آقا هم یک جمله میگوید: ساسا برید... و خانه یکباره از وجود ساس خالی می شود!!!!!!
این رو که گفت یکدفعه دیدم چندنفر در حال ریسه رفتن هستن... استاد یکمی خودش رو جمع و جور کرد و گفت: دوستان! احیانا کسی انتقادی به کلاس داره؟
حالا این "ساسا برید" هم یک جمله تاریخی شد که تا مدتها نقل محافل ما خواهد بود. اما دلم میسوزه از اینهمه خرافات حاکم. مخصوصا که میدونم خیلی جاها این حرف ها خریدار داره.
+ نوشته شده در جمعه 4 شهریور1390ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط
|
سالهای ساله که عصرهای تابستون صداش توی گوش منه. با همون پیراهن آبی رنگ همیشگی و همون سطلی که تمام این سالها روی دوشش گرفته از کوچه ها رد میشه و داد میزنه : گرتازه گردو...
صداش من رو یاد دوران کودکی ام میندازه. اون موقع که عصرهای دلچسب تابستونی که توی کوچه و یا حیاط بازی میکردم و صداش رو میشنیدم و همیشه با خودم فکر میکردم که "گرتاز" دیگه چیه؟ کسی هم نبود که بگه بچه جان منظورش از گرتاز همون گردو تازه است که اینطور به نظر میاد. یکبار هم توپ فوتبالمون رو شوت کردیم توی ظرف گردوش.
جالبه که یادم نمیاد در تمام این سالها ازش خرید کرده باشم. بچه که بودم مادرم میگفت نمیدونم کثیفه و گرون میده و از این حرفها... بزرگ هم که شدم ترجیح میدادم که لم بدم روی تخت اون سفره خونه توی فرحزاد و کنار چای و قلیون یک ظرف هم گردو بگم برامون بیاره.
اما این رو نوشتم که یادی کرده باشم از پیرمردی که هروقت عصرهای تابستون توی اتاقم نشسته ام صداش میاد و من رو میبره به خاطرات سالهای دور . مطمئنم که تا به حال هیچ کس برای این پیر مرد ننوشته. نه کودکی است که بسیاری برایش تاسف بخورند و جاهلانه آرزو کنند تا روزی به جایی برسند که اینها را سر و سامان دهند و نه دختر جوانی است که خاطرات دستفروشی اش را جایی بنویسد و جزو محبوب ترین نویسندگان وبلاگ شود و کلی خاطرخواه پیدا کند. نوشتم برای پیرمرد چون هیچ کس برایش ننوشت.
+ نوشته شده در جمعه 7 مرداد1390ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط
|
وقتی پسرک از مسافرت طولانی برگشت متوجه تغییراتی در رفتار دخترک شد.بیشتر از سابق به خودش میرسید و یا رفت و آمدهایش اندکی مشکوک شده بود. وقتی با دانای کل قبض موبایلش را گرفتند متوجه شدند که نسبت به گذشته شش برابر شده. دیگر معلوم شد که در این مدت اتفاقاتی افتاده که آنها بی خبر بوده اند.
پسرک سعی کرد به خودش دلداری بدهد و تصور کند که دختر اخیرا با جوانکی آشنا شده و رابطه شان زیاد طول نخواهد کشید.برای او که دختری را برای یک عمر زندگی میخواست این تهدید چندان بزرگی نبود. اما افسوس که اینگونه نبود و خیلی زود فهمید که موضوع جدی تر از این حرفهاست.
شب عید مبعث بود. پسرک خسته به خانه بر می گشت. مسیرش با مسیر خانه دخترک یکی بود. از خانه شان سر و صدای مهمانی می آمد. جلوتر که آمد پدر دخترک را دم در خانه دید که کراواتی زده و سیگاری بر لب دارد. تمام رویاهای پسرک آنشب به باد فنا رفت...
نمیدانست چه کار باید بکند. نمیدانست سکوتی که در تمام این مدت کرده بوده درست بوده یا غلط. شاید برای خودش دلایل منطقی داشت،اما هرچه که بود دیگر همه چیز تمام شده بود و باید بعد از این با خاطرات عشقش به دخترک زندگی می کرد. آنشب به درخانه دانای کل رفت. تا نیمه های شب در خیابان های این شهر با همدیگر پرسه زدند و سیگار کشیدند. تصمیم گرفتند که دیگر باهم درباره دخترک صحبت نکنند. اما صدای ترانه ای که در ماشین پخش می شد پسرک رو عجیب درون خاطراتش میبرد. خاطرات روزهایی رو که ساعتهامنتظر می موند تا فقط چند دقیقه دخترک رو ببیند. هنوز یادگاری که برای دخترک گرفته بود توی داشبورد ماشین بود... صدای ترانه میومد:
خوشا به حال اون کسی که توی رویای شماست... شما گناهی ندارین... این روزگار بی وفاست...تو خلوت شبونه ام خالی فقط جای شماست...تو جام می تموم شب نقش دو چشمای شماست...
پسرک با خاطراتش رفت و بعد از آن دیگر هیچ وقت منتظر دخترک نماند.
دوکلمه حرف: داستانهایی که اینجا نوشته میشوند الزاما داستان زندگی نویسنده وبلاگ نیستند.
+ نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1390ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط
|
پسرک به دوسال و نیم پیش فکر میکرد. اون موقع که در جریان اون تصادف با دخترک دوست شده بود. دوست که نمیشود گفت. قبلش هم سلام و علیکی داشتند . اون روز که دخترک با ماشینش به موتورسواری زده بود و وسط خیابان با چشمان پر از اشک ایستاده بود برحسب اتفاق از آنجا رد میشد . و انقدر معرفت داشت که بایستد و دخترک را در آن شرایط تنها نگذارد...
بعد از آن جریان رابطه شان از سلام و علیک معمولی تبدیل شد به احوالپرسیها و تعریف کردنهای چند دقیقه ای. دخترک واقعا تک بود و پسرک هیچوقت نمی توانست بفهمد این که چنین دختری او را به شدت تحویل می گیرد به خاطر مرام هایی است که برایش گذاشته است و یا در دل دخترک چیزهای دیگری هم هست. اما هرچه که بود این تحویل گرفتن ها کم کم کار خودش را کرد و دل پسرک را به شدت اسیر کرد...
دل که اسیر می شود حکایت جور دیگری می شود. پسرک ساعتها در پارکینگ آن ساختمان کذایی درون ماشینش کشیک میداد تا دخترک از راه برسد و چند دقیقه ای با هم صحبت کنند تا انرژی یک هفته اش تامین شود. اما هیچوقت آن چیزی را که ته دلش بود نمی توانست بگوید. همیشه آنجایی که باید حرف اصلی را بزند به لکنت می افتاد و موضوع را عوض می کرد.
اطرفیان همه فشار می آوردند که وقتی چنین دختری انقدر تو را تحویل میگیرد دلیل تعللت چیست. اما دانای کل مشکلاتی را میدید که دیگران نمیدیدند و این تردیدش را بیشتر می کرد. پسرک همیشه به یاد دخترک اون ترانه معروف رو گوش میکرد...بخصوص اونجا که میگفت "تو جام می تموم شب نقش دو چشمون شماست" با تموم وجود دلش هوای صورت مهربون دخترک رو میکرد و اشک میریخت.
کار پسرک در حال رسیدن از عشق به جنون بود و روز به روز دیوانه بازیهایش بیشتر می شد... تا اینکه با دانای کل تصمیم گرفتند کار را یکسره کنند. قرار شد وقتی پسرک از ماموریت یک ماهه بر میگردد تکلیف دخترک را معلوم کند تا یک عمر حسرت زیبایی و مهربانی اش را نخورد.
ادامه دارد...
+ نوشته شده در شنبه 11 تیر1390ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط
|
همیشه در زندگی سعی کرده ام نقش آدمهای خوب رو بازی کنم. شاید مبنای اکثر کارهایم رضایت دیگران بوده تا رضایت خودم. خیلی وقتها خودم را تحت فشار قرار داده ام تا مبادا کسی دلخور شود یا برنجد و یا در مورد من چیز دیگری فکر کند. همیشه برایم "نه" گفتن یکی از سخت ترین کارهای ممکن بوده. و بواسطه همین همیشه خودم را در سختی و مشقت انداخته ام.
صادقانه بگویم! احساس میکنم در تمام این سالها تنها چیزی که از این کارها نصیبم شده فقط یک عنوان آدم خوب بوده است. و البته زحمت و مشقت برای خوب بودن! خیلی بد است که روزی آدم در این سن و سال به این نتیجه برسد.
بعضی اوقات با خودم فکر میکنم که مثلا چه سودی برایم داشته است که در محل خدمتم هرکس میخواهد یک آدم خوب را مثال بزند از من یاد میکند. تنها نتیجه اش این بوده که هریک از قسمتها که احتیاج به خرحمالی بیشتر داشته است درخواست کرده که فلانی را به ما بدهید. چرا؟ چون فلانی اهل پیچاندن نیست، سر ساعت می آید ، دیر تر از بقیه می رود ، مرخصی ساعتی نمی رود، در ۹ ماه خدمتش هنوز یکبار هم به استحقاقی اش نرفته است...
با خودم فکر میکنم وقتی در یک معامله ۵۰۰ هزارتومان به یک زن و شوهر جوان تخفیف میدهم چون قرار است آدم خوبی باشم و طرفی که معرفی کرده گفته است فلانی منصف است چه فایده ای داشته جز اینکه شب موقع خواب هی با خودم فکر کنم که با ۵۰۰ هزار تومان چند تا باک بنزین میشد زد و هی بالشم را گاز بگیرم. عمرا اگر آن زن و شوهر من را پس فردا در خیابان ببینند بشناسند.
با خودم فکر میکنم وقتی یک دزد به ماشینم زد و بعدا دستگیر شد و مادرش با من تماس گرفت فردا صبحش به دادسرا رفتم و رضایت دادم تا از زندان در بیاید و وقتی مادرش النگویی را از دستش در آورد و گفت این باشد بخشی از خسارتتان ، پشتم را کردم و گفتم حاج خانوم خداحافظ ِ شما. پس چرا در زندگی هیچوقت از دیگران گذشت ندیده ام.
تلخ است که بعد از اینهمه سال تلاش برای خوب بودن مردد شوی اینکه می گویند "از هردست بدهی از همان دست هم میگیری" همه اش کشک است؟ و بعدش دست بکشی از اینهمه سال بازی کردن نقش احمقانه "آدم خوبه" در تمام صحنه های زندگی.
+ نوشته شده در جمعه 3 تیر1390ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط
|
سادگی عموی قصه باعث شد که پای آنها دوباره به خانه اش باز شود. درست بود که این بار عمو و زن و بچه اش کمی محتاط تر بودند. اما هیچ وقت نتوانستند یاد بگیرند که آزموده را آزمودن خطاست.
زن و شوهر که حالا دیگر جوان هم نبودند و بچه های بزرگ و کوچک داشتند کم کم روابطشان را با این خانواده قویتر کردند تا اینکه بعد از چند سال دوستان نزدیکی شدند . و آنها توانستند نقشه دیگرشان که را که در ظاهر نیتی خیر بود عملی کنند. آن سالها پسر ِ عمو به هرکسی می گفت که زنی در فال قهوه نتیجه رابطه با این خانواده را برایش زندانی شدن دیده می خندید. البته خود پسر ِ عمو هم به این چیزها اعتقادی نداشت.
گذشت و گذشت تا اینکه ورق برگشت. زن و شوهر که میدیدند نقشه هایشان خراب شده است تمام سالهایی که بر سر سفره پیرمرد نان و نمک خورده بودند را فراموش کردند. خانه ای را که از پول پیرمرد خریده بودند فراموش کردند و همانند غریقی که بر همه چیز چنگ میزند تمام ترفند ها را بکار بردند.و چه حرمتهایی را که نشکستند. رشوه دادند تا برای پسر پیرمرد پرونده درست کنند و دادگاهی اش کنند.
اما پسر دلش بیشتر برای پدر میسوخت تا خودش. پدر که با این سن و سال باید روانه دادسرا ها شود تا او را از بازداشت به جرم ض ر ب و ج ر ح آدمی که دستش هم به او نخورده بود در بیاورد. بسوزد پدر رشوه!
پسر اما چیزهای زیادی آموخت. آموخت که آزموده را آزمودن خطاست. نفرت پیدا کرد از اینکه روزی کسی او را عمو صدا بزند. انگار هرکس این کلمه را بکار میبرد قصد کلاهبرداری دارد.
پیرمرد تمام خاطرات این سی سال را در ذهنش مرور کرد. این روزها چقدر خسته و تنها بود. اما خدا را شکر هنوز پسری را داشت که بیاید و بر دستانش بوسه ای زند و بگوید : پدر روزت مبارک...
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط
|
پیرمرد به گذشته فکر میکرد. شاید حدود ۳۰ سال پیش... اون سالها که با خانواده اش در همین تهران زندگی می کرد و زندگی نسبتا مرفهی داشت. همون سالها بود که اون زن و شوهر جوون تازه از شهرستان به تهران اومده بودند و اینجا کسی رو نداشتند. همون زن و شوهری که پیرمرد قصه ما رو که البته اون موقع هنوز پیر نشده بود عمو صدا می زدند.
زن و شوهر هر دقیقه دم در خانه عمو بودند. به هر بهانه ناهار و شامی خودشان را میهمان می کردند چرا که اینجا نه کسی را داشتند و نه آهی در بساط. عمو همیشه کمکشان می کرد و چیزی را دریغ نمیکرد. اواخر دوران جنگ بود که اونها با پس اندازی که توی چندسال جمع کرده بودند تصمیم گرفتند خانه ای در اطراف تهران بخرند. آنها بازهم مثل همیشه به عمو رو انداختند. عمو که وضع کشور دردوران جنگ حسابی جیبش را خالی کرده بود ماشینش را فروخت و پولش را به آنها داد تا پول خرید خانه شان تکمیل شود. عمو بعد از آن تا چند سال نتوانست دوباره ماشین بخرد و همه جا پای پیاده میرفت... در تمام این سالها هم خبری از آن زن و شوهر نبود. تا اینکه بعد از حدود 12-13سال و یا بیشتر دوباره برگشتند.
اینبار اما زن و شوهر خبری از فقر در چهره شان نبود. صد البته متمول هم نبودند. اما احتیاج مالی هم در زندگیشان نداشتند. بعضی از اطرافیان عمو که رفتارهای زشت این زن و شوهر را به خاطر داشتند به عمو گوشزد کردند که آنها را دوباره به خانه اش راه ندهد. میگفتند که اینها حتما دوباره نقشه ای در سر دارند که پیدایشان شده.
درست میگفتند و حتی نقشه را هم درست حدس زده بودند. اما افسوس که دل عمو پاک تر از این حرفها بود...
ادامه دارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط
شاید یکی از معدود افرادی بودی که خبر مریضی و وخامت حالش می توانست من را تا این حد متاثر کند. تا آنجا که یکی دو ساعت تمام در اینترنت "ناصر حجازی" را سرچ کنم و مصاحبه هایت را بخوانم و با دیدن عکسهای قدیمی ات نا خودآگاه اشک بریزم.
برای اینکه همیشه در زندگی ام آدمهای متفاوت را دوست داشته ام . از آدمهای دو رو و دورنگ بدم می آمد. ترجیح میدادم قرمز با دایی ببازد تا اینکه با قطبی قهرمان شود. ترجیح میدادم مربی آبی حجازی باشد تا اینکه فلان مربی قهرمانش کند.
الان که این مطلب رو مینویسم در حال گذراندن شرایط سختی رو تخت بیمارستان هستی. نمیدانم! شاید نفسهای آخر باشد و برای همیشه دوست دارانت را تنها بگذاری. اما آمدم تا بگویم: آقای حجازی! ممنون برای تمام خاطره ها...
+ نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط
|
دیشب خواب دیدم که توی محل خدمتم هستم. یه آقایی اومد و کیفم رو گرفت. دنبال موبایل میگشت. پیداش کرد. گفت مگر نگفته بودیم که اینجا مکان نظامی حساسیه ؟ مگر موبایل ممنوع نیست؟برای چی آوردی؟ موبایلم رو گرفت و صورت جلسه کرد...
صبح که توی مسیر بودم یاد خوابم افتادم. تصمیم گرفتم که امروز گوشی ام رو توی ماشین بذارم و داخل نبرم. اما نمیدونم چی شد که یادم رفت.
حدود ساعت نه و نیم صبح بود . در حال لحیم کاری یک قطعه الکترونیکی بودم که در سالن باز شد و یک آقای کت و شلواری با ته ریش وارد شد. قبلا یه جایی دیده بودمش. یادم افتاد دوران آموزشی که با افشین بوفه حفا.ظت ا.طلا.عات میرفتیم اونورا زیاد میدیدمش . یه دفعه یاد خواب دیشب افتادم. قلبم اومد توی دهنم. خواستم گوشی رو به بچه های کادری بدم. اما دیر شده بود و ممکن بود تابلو بشه.
رفتم سمت کیفم. موبایلم اون وسط ولو شده بود. مموری اش رو در آوردم و گذاشتم توی جیبم. خودش رو هم گذاشتم توی یک جیب نسبتا مخفی و زیپش رو کشیدم.
به آرامی توی سالن چرخید و با چند نفر صحبت کرد. تا اینکه به طرف من اومد. چندتا سوال ازم پرسید. بعد پرسید برای چی کیف میاری؟ گفتم یکی دو تا کتاب دارم که توی وقت بیکاری مطالعه میکنم. یکدفعه گفت میتونم کیفت رو ببینم؟
دستام شروع کرد به لرزیدن. ته دلم گفتم بدبخت شدم رفت. حالا بقیه خدمتم رو باید برم جزایر مائو مائو. مخصوصا کیفم رو طوری باز کردم که کتابها ریخت زمین. برداشت و یه نگاهی به جلدشون انداخت. پرسید زبان میخونی؟ گفتم با اجازه تون.دیگه به بقیه کیف توجه نکرد. چیزی نگفت و رفت... تا یکی از راحت ترین نفسهای زندگی ام را بکشم.
دوکلمه حرف:یکی از بچه های قدیمی تر میگفت که توی این یکسال که اینجاست چنین اتفاقی بی سابقه بوده. ظاهرا خواب دیشب به دادم رسید.
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط
|
اینبار چیزی که باعث میشود ترک عادت کنم و چند کلامی در این خانه مجازی سخن بگویم حال و هوای زیباترین ماه سال است . هرکس این روزها ساعتی را در دل طبیعت بگذراند معنای اردی بهشت را با تمام وجود درک خواهد کرد . اردیبهشتی که به قول س-ر "هم خنکایی از زمستان دارد و هم بلوغی از تابستان" .
به خودمان ظلم خواهیم کرد اگر در این ماه ساعتهای بیکاری را در خانه بنشینیم و خود را از این دیدنیهای زیبا و هوای لذت بخش محروم کنیم. این روزها با وجود تمام خستگی ها سعی میکنم هرطور که شده به دل کوه و دشت بزنم تا روح و جسمم دوباره تازه شود.

اردیبهشت پردیسان

اردیبهشت کلکچال
+ نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت1390ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط
|
دیشب بعد از چندوقت برای دیدن فوتبال به استادیوم رفتم. یادمه آخرین بار حدود ۶ ماه پیش بود. دقیقا شب اعزام به خدمت! واقعا یکی از غم انگیز ترین شبهای زندگیم بود. مسعود هم کنارم بود و هی در گوشم میخواند که آخرین فوتبال زندگیت رو ببین که فردا این موقع داری کلاغ پر میری...
قدیم تر ها فوتبالها یک حس و حال دیگه ای داشت. بچه مدرسه ای که بودم روزهایی که استقلال بازی داشت با عجله به خونه میومدم و درسهای فردام رو میخوندم. بعدش هم میرفتم پشت بوم و یه ساعت با آنتن ور میرفتم تا کانال ۳ رو صاف رو بگیره. یادش بخیر اون زمانی که روی سکوها با اون آهنگ معروف میخوندیم: خدا میدونه که حقشه...استقلال قهرمان میشه...
دیگه الان حس و حال قدیم نیست. یه جورایی بی تفاوتی! به بازیکنا که نگاه میکنم حتی اسم خیلیهاشون رو هم نمیدونم. یادش بخیر منصوریان و فکری و زرینچه و اکبرپور و پاشازاده و ... از تمام اسمهایی که من رو به یاد دوران نوجوانی ام میندازه فقط مجیدی باقی مونده. شاید این که بازنشسته شود عمر فوتبال دیدن ما هم به پایان برسد.
بازی که تمام میشود هواداری را میبینم که بخاطر باخت تیمش اشک میریزد. ته دل با خودم فکر میکنم چقدر دنیایش کوچک است و چقدر کمبود گرفتاری دارد که با این چیزها گریه اش در می آید. خوش به حالش!
+ نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط
|